کتاب احتمالا گمشده ام

احتمالا گمشده ام
اثر سارا سالار

داستان کتاب احتمالا گم شده ام، روایت کننده افکار زنی است که بین زمان حال و گذشته در رفت و آمد است. زنی که مادر است، و همسرش در ماموریت.


این زن اصالتا همدانی است و با گذشته خانوادگی نه چندان آرامبخش. دوستی صمیمی بین او و دختری بنام گندم از دوره دبیرستان شکل گرفته و سالها ادامه داشته. پیوند رفاقتی که هشت سال است گسسته.
زن فردی با باورهای نشات گرفته از مذهب و گندم دختری آزاد و رها که با پدر و مادربزرگش زندگی میکند و مادرش آنها را ترک کرده.
در خیلی از قسمتهای کتاب تناقضات و بحثهای ذهنی بین این دو نفر به چشم میخورد. بحثهایی که مخاطب را به این نقطه میرساند که آیا واقعا گندم وجود خارجی دارد؟ یا من ایده آل و ذهنی راوی است؟
شکیات و تزلزل این زن در کنار شهامت  و جسارت گندم میتواند تناقضات گاه درونی همه ما باشد.
بندی نامریی که عرف و سنت و فرهنگ گاها نخ نمای گذشته دست و پای آزادی فکر و عملکرد ما را بسته است.

او تماما به خود، به هویتش، به مادری اش شک دارد و طبیعی است دیدگاه ناباور عمیق درونی اش نسبت به خود و حتی دیگران او را خسته و ناامید کند.
حضور شاد و سرخوش و شخصیت قوی گندم کعبه آمال سرخوردگی های زن است.
آنجا که در برابر شخصیت روانشناس به بازگویی خاطرات گذشته و حال میپردازد، بیشتر متوجه این فرسودگی باور و ناکامی روح او میشویم.

سارا سالار با بیانی شیوا و روان در اولین اثرش توانست به خوبی این سرگشتگی انسان امروز بین تمدن و تفکر جدید با سنت و خرافه قدیم را به عرصه قلم برساند.او که تواست برنده جایزه بهترین رمان از بنیاد گلشیری شود، بارها و بارها موفق به تجدید چاپ کتابش تا به امروز شده است.

وی جدای از همسر سروش صحت بودن، توانسته در قامت نویسنده ای مسلط به دانش و آگاهی از ادبیات در جایگاه زیبای زنانه اش و انتقال عواطف و احساسات خوش بدرخشد.

این کتاب به تمام کسانیکه بین تناقضات روح در هجمه پر آشوب این روزگار، ایام نه چندان خوشی میگذرانند و به آنها که گاها تمایلات پنهان استقلال شخصیت شان از ورای چهارچوب عرف طغیان میکند توصیه میشود.

گوشه هایی از داستان:

از جا می‌پرم، دستم را به دیوار می‌گیرم و از اتاق‌خواب می‌آیم بیرون. سامیار توی اتاقش نیست. دلم هری می‌ریزد پایین. توی سالن سرک می‌کشم. توی آشپزخانه. توی حمام و توالت. نیست… همان‌جا کنار دیوار توالت می‌نشینم و نفس می‌کشم. یک‌دفعه یادم می‌آید امروز صبح با تاکسی فرستادمش مهدکودک. باورم نمی‌شود یادم رفته باشد. خودم بیدار شده بودم، خودم به‌زور دو سه لقمه‌ای چپانده بودم توی دهانش، خودم لباس‌خوابش را کنده بودم و بلوز و شلوارش را تنش کرده بودم و توی کیفش آب‌پرتقال و  بیسکویت گذاشته بودم و به تاکسی سر کوچه زنگ زده بودم یک راننده‌ی مطمئن بفرستد تا ببردش مهدکودک. نکند دارم آلزایمر می‌گیرم…

فکر می‌کنم چه عجب! بعد از مدت‌ها خودم را از قید و بند این‌که به کسی توضیح بدهم نجات داده‌ام… خنده‌دار است، خودم را از قید و بند این‌که به بتول خانم توضیح بدهم نجات داده‌ام، خودم را نجات داده‌ام، خودم را… صدای در را می‌شنوم که محکم به هم می‌خورد… اگر مجبور نبودم دنبال سامیار بروم، حتما تمام روز همین‌جا دراز می‌کشیدم… گندم می‌گفت برای دراز کشیدن و فکر کردن و فاتحه‌ی یک روز را خواندن باید بهم درجه‌ی دکترا بدهند…

خودم را می‌رسانم به میز آرایشم. پشت چشمم کبودتر از آنی است که بشود راحت قایمش کرد. تند تند آرایش می‌کنم… مانتو و شلوارم را می‌پوشم و روسری‌ام را سرم می‌کنم… تند تند کیف و موبایل و عینک و بطری کوچک آبم را برمی‌دارم و از در می‌زنم بیرون… بالا چند لحظه‌ای جلو پله‌ها می‌ایستم و بعد تمام پله‌ها را می‌دوم پایین، تمام این ده طبقه را… پایین عین گوسفندی که همین الان خرخره اش را بریده باشند به خرخر می افتم. همان جا کنار دیوار مینشینم و نفس می کشم…
یاد گندم می افتم که همیشه از پله های خوابگاه می دوید بالا، یا می دوید پایین. به قول خانم حکیمی هیچ وقت نمی توانست مثل بچه ی آدم از این پله ها بالا و پایین برود. نفسم که جا می آید می روم توی حیاط… بوی مهر همیشه دلم را مالش داده؛ اما امسال فقط دلم را مالش نمی دهد، دلم را از جا می کند. روی برگ های زرد و قرمز و قهوه ای توی باغچه راه می روم و سعی می کنم به صدای خش خش شان گوش کنم… دوباره دلم سیگار می خواهد؛ اما می دانم اگر سیگار داشتم و می کشیدم، حتما همین جا روی همین برگ ها بالا می آوردم.

به قلم مریم مهرآئین

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *