کتاب بیگانه

کتاب بیگانه
آلبر کامو

ترجمه لیلی گلستان

(امروز مادرم مُرد. شاید هم دیروز. نمی‌دانم. از آسایشگاه یک تلگراف دریافت کردم: «مادر فوت شد. خاکسپاری فردا. احترام فائقه.» این معنایی ندارد. شاید دیروز بود.)

آغاز ماجرا با این جملات است. تلخ ، سرد، عاری از هر گونه هیجان و احساس. آلبر کامو در این داستان به دنبال چیستی در نیستی است.
موضوع کتاب درباره مردی بنام مورسو که مادرش را دفن میکند.  فردای روز تدفین با معشوقه جدیدش به سینما می رود، تفریح میکند و سفری با دوستانش میرود و پایش به ماجرای یک قتل باز میشود.
بخش دوم به جریان دادگاه مورسو میپردازد. شخصیت بی تفاوت و سرد مورسو باعث تعجب و حتی خشم جامعه اطرافش میشود. مردی که دروغ نمی گوید، به شدت تحت تاثیر منطق و دور از هیجان است. بر حسب قوانین جامعه بازی  نمی کند.
در قسمتی از قصه اش درباره خودش میگوید: هیچ چیزی را در خودم ندید نگرفتم و پنهان نکرده ام. به خودم دروغ نگفته ام و کسی را فریب نداده ام.حال که چند روزی بیشتر به مرگم نمانده است، کاملا آن را می پذیرم و زندگی ام را انتخاب میکنم، زندگی شکننده و یکتایم را.

هانری هل یکی از دوستان کامو میگید:
مورسو یک بیگانه است. بیگانه با این دنیا، بیگانه با کسانیکه دوره اش میکنند. بیگانه با رفتاری که میکند، بیگانه با دنیای شخصی خویش. مردی که بی گذشته و بی آینده تنها در زمان حال شناور است. این کتاب آماتورهای روانشناسی عرفی را گمراه میکند. اشتباه بزرگی است اگر فکر کنیم قصد داشته خودش را بر زمینه ای از اخلاق روانشناسی قرار دهد تا کتابش را توجیه کند.

در این کتاب اضطرابی پنهان وجود دارد که مخاطب آن را با تمام وجودلمس میکند و بارها خود را بجای قهرمان قصه میگذارد و با انفعل او همذات پنداری میکند.

جدای از مسئله قتل و خشونت، شاید این میزان از  خودواقعی بودن مورسو قهرمان و یا من ایده آل درونی هرکس در هنگام مواجه شدن با هیجانات و اتفاقات جهان است، که بر اساس قوانین و هنجارهای اجتماعی خیلی مواقع مجبور به کتمان و سرکوب آن می باشیم.

به قلم مریم مهرآئین

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *