کتاب سنگر و قمقمه های خالی

سنگر و قمقمه های خالی
اثر بهرام صادقی

کتاب سنگر و قمقمه های خالی،مجموعه داستان های کوتاه است که از نویسنده کتاب ملکوت منتشر شده است.
نویسنده دوران معاصر که برخی معتقدند تحت تاثیر جمالزاده است.
داستانها بیشتر حالت گزارش گونه دارد و دانای کل آن را روایت میکند. داستانها معاصر و واقعی هستند و بیشتر به بیهودگی و اضمحلال فضای شهری اشاره میکند. در برخی از آنها ذوقی طنزگونه به چشم میخورد. بهرام صادقی نویسنده ای پزشک بود که در مطب برادر غلامحسین ساعدی طبابت میکرده است.

اشراف او به طب در بعضی گوشه های قصه به چشم میخورد.
در قصه های بهرام صادقی، زن شخصیت پررنگ و قابل تعمقی نداشته است. بلکه شخصیتی سطحی که چندان به او و روابط بین زن و مرد نپرداخته است.

صادقی در محتوای قصه های کتاب از اسم گذاری بر شخصیتها پرهیز کرده است. آنها بنام خانم متخصص بیماریهای روانی، آقای مدیر، آقای منتقد نام گذاری شده است.
اساس قصه ها بر پایه ساختار و فرم مناسب بنا شده است و و شاید به همین دلیل میتوان بهرام صادقی را نویسنده ای فرمالیست دانست. کسی که از زمانه خودش جلوتر بود و سبک نگارشش چراغ راه نویسندگان بعد از خود.
بعضی اعتقاد دارند که بهرام صادقی نویسنده بزرگی است و بعضی دیگر نه.
بعضی اعتقاد دارند که داستانهای این کتاب تا اواسطش خوب و جالب است و در اوج یکباره رو به افول گذاشته و بعصی دیگر میگویند رد دوره کودتا و رکود سیاسی دوره پهلوی در این قصه ها به چشم میخورد.

برخی میگویند کتاب ملکوت بهرام صادقی شاهکار کاری اوست. اما بعضی بر این باورند که بهرام صادقی را باید جور دیگر از ورای قصه های کوتاه این کتاب شناخت.

کتاب سنگر و قمقمه های خالی را باید خواند، نه به نیت گذران وقت و سرگرم شدن، بلکه به خاطر آشنایی با یک تفکر، با یک سبک نگاه و یک ایدئولوژی.

گوشه هایی از این کتاب را بخوانیم:
آقای خواتیم در یک روز صبح اتفاق افتاد: مالک گردن‌کلفتی است اما حقیقت این است که قطر گردن و طول قدش به همان اندازه معمولی گردن و قد من و شما و میلیون‌ها مردم دیگر است و اگر به طرف‌داری سرمایه‌داران متهم نشوم بسیار هم متناسب و زیباست. ولی به خاطر بی‌نوایان و رنج‌بران هم که شده است باید بگویم که اطاق کارش آن‌چنان مجلل است و املاکش آن‌قدر زیاد و حساب‌هایش در بانک‌های خارجی به همان اندازه بی‌حساب و روی‌هم انباشته است که مخیله ی فقیر و رنج‌دیده‌ی ما در مقام مقایسه به همان نتیجه‌ای می‌رسد که به مجرد آشنایی با او رسیده بود:  نه باورکردنی نیست، به نحو موحشی، ثروت‌مند و خون‌آشام و احمق است… معهذا بی‌انصافی نکنیم آقای خواتیم به جای خون ویسکی می‌آشامد و احمق هم نیست، زیرا ده‌ها جلد کتاب خوانده است و کتاب‌خانه‌های آبرومندی در شهر و ده دارد. طبع شعرش به روانی قنات‌های املاکش و ذوق و درک موسیقی و نقاشیش به گران‌باری و گران‌بهایی همان کلکسیون‌های صفحه‌ها و تابلو‌های گوناگونی‌ است که طی سالیان سال گرد آورده است.

 

– حاجی عبدالستار در داستان وعده‌ی دیدار با جوجو جستو:  حاجی عبدالستار، شاید چر اسمش، آن‌قدرها هم که انتظار می‌رفت حاجی نبود. کراوات می‌بست، هرچند کهنه و کوتاه بود و پیراهن چهارخانه‌ی رنگی می‌پوشید و ریش و پشمی هم که بتوان به آن ریش و پشم گفت، نداشت و عرق‌چین هم به سر نمی‌گذاشت… اما البته نمازش را مرتب می‌خواند (این‌طور می‌گفتند) و روزه نمی‌گرفت (این‌یکی را دکترها گفته بودند) آخر حاجی عبدالستار ترشی معده‌اش زیاد شده بود.

به قلم مریم مهرآئین

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *