کتاب پاییز فصل آخر سال است

پاییز فصل آخر سال است
نسیم مرعشی
داستانی کاملا زنانه، سه شخصیت اصلی که هر کدام در دو فصل تابستان و پاییز راوی قصه خصوصی زندگی خود و گره مشترک زندگی یکدیگر هستند.

سه شخصیت منتظر، مردد و ضعیف، مستقل و اندکی مردد راوی لحظات زندگیشان هستند.
لیلا که با تصمیم نه چندان بجا در زندگی مشترکش، در عین عشق آن را ناامیدانه به بن بست هدایت کرد.
شبانه که با شخصیت ضعیف و وابسته توان تصمیم گیری صحیح نوع ارتباط با ارسلان را نمیتواند مشخص کند.
روجای محکم و مستقل که در رابطه با مهاجرتش و تاخیر ویزایش دچار تردید میشود.
این رمان شما را با لحظات مختلف روحی زندگی یک زن و نوع تصمیماتش بنا بر نوع شخصیتش مواجه میکند.
بماند و زیر سایه انتظار بازگشت میثاق روزگار بگذراند و یا پرونده یک تصمیم و غرور اشتباه را برای همیشه ببندد و زندگی تازه ای را شروع کند.

شبانه بپذیرد که مسئول بیماری برادرش و افسردگی مادرش نیست، بپذیرد ارسلان فرد مناسبی برای فرار از تنهایی نیست. شبانه نیاز دارد به بررسی گره های شخصیتی اش و باید اول با خودش و ترسهایش روبرو شود.

و روجا که گاهی نیازی نیست دائما خودش را در برابر خودش قرار دهد و گوشه رینگ بوکس خود را گیر بیندازد و ضربه فنی کند. گاهی نفس کشیدن و صبوری چاشنی طی کردن خیلی از لحظات زندگی باید باشد.
شما در این رمان گاه با لیلای درون حود روبرو میشوید، گاهی نیاز است دست شبانه رابگیرید و از جا بلندش کنید و او را به سمت روبرو شدن با ترسهایش هل دهید.
گاهی برای روجای درونتان دمنوش گل گاوزبانی دم کنید و او را در آغوش بکشید و اجازه دهید بغضش بشکند.
شاید تنها ضعف این رمان لحن یکسان راوی درباره هر سه شخصیت قصه باشد، اما تجربه خواندن این رمان را که بدون نتیجه گیری خاصی به پایان میرسد را به شما توصیه میکنم.

گاهی فقط باید حرکت کرد، بدون انتظار نتیجه مشخص و مورد انتظاری.

گوشه هایی از این رمان را با هم مرور میکنیم:

از آدمیزاد هر چیزی بر می آید. میتواند دریا را خشک کند، کوه را بردارد، یا چه میدانم، درختهای جنگل را گره بزند بهم.  دروغ میگویند، بر نمی آید. آخرش یک مشت بی شرف می آیند گند میزنند به دریاهایی که خشک کرده. آن وقت باید دور بزند برود جنگل، کوه، چه میدانم.
برود هر جا که میتواند، گم شود. برود جایی که یادش برود دریایی بوده و او میخواسته خشکش کند. باید بگردم چیزی پیدا کنم. یک دلخوشی. اگر فقط یک دلخوشی پیدا کنم، با خیال راحت نمی روم.

زندگی آدمها همه اش دست خودشان نیست. تو فقط میتوانی سهم خودت را درست زندگی کنی. بقیه اش دست دیگران است.

فکر این که چرا به این جا رسیدیم. کجا را اشتباه کردیم. کجای خلقت و با کدام فشار شالوده‌مان ترک خورد که بدون این که بدانیم برای چه، با یک باد، طوری آوار شدیم روی خودمان که دیگر نمی‌توانیم از جای‌مان بلند شویم. نمی‌توانیم خودمان را  بتکانیم و دوباره بایستیم و اگر بتوانیم، آنی نیستیم که قبل از آوار بوده‌ایم. اشتباهِ کدام طراح بود که فشارها را درست محاسبه نکرد و سازه‌مان را طوری غیرمقاوم ساخت که هر روز می‌تواند برای شکستن‌مان چیزی داشته باشد؟ فکر زندگی بی‌خنده و بی‌آرزو تکه‌تکه‌ام می‌کند. مثل لکه‌ی زشت زرد ماست، روی پیشخان آشپزخانه.

بالای مژه‌ها خط سیاه می‌کشم. کج می‌شود مثل همیشه. مثل تمامِ خط‌های زندگی‌ام که کشیدم و کج شد و پاک کردم و باز کشیدم و باز کج بود. مثل شب‌های مشق که صد بار با مداد قرمز لای “بابا”های سیاه خط می‌گذاشتم و خراب می‌شد و پاک می‌کردم و باز می‌کشیدم و باز خراب می‌شد و من می‌ماندم و دفتر پاره. به سمیرا التماس می‌کردم که برایم خط بکشد. نمی‌کشید و می‌گفت دیوانه، خوب است همین‌ها؛ و من با چشم‌های خیس، باز پاک می‌کردم و باز می‌نوشتم. دیگر اما زور پاک کردن ندارم. رویش باز خط می‌کشم تا پهن شود و کج‌وکولگی‌اش گم شود در سیاهی مداد.

این موقعیت‌های نفرت‌انگیز زندگی من کِی قرار است تمام شوند؟ تصمیم‌های زجرآور بین بد و بد، بدتر و بدتر. دوراهی‌هایی که انتهای هرکدام‌شان یک شهر سوخته است. راهِ محکوم به شکست باید تنها راه باشد تا زجرش فقط زجر شکست باشد. همیشه باید تنها یک راه باشد که بدون عذاب وجدان تا تهش بروی و در آن از شکنجه‌ی وسوسه‌ی راهی که انتخاب نشده، هر قدمت لرزان‌تر از قدم بعدی نباشد. باید همیشه تنها یک راه باشد. تنها یک راه. کار باید یا خوب باشد یا بد، که بفهمم باید قبولش کنم یا نه.

نمی‌دانم این “چیزی شدن” را چه کسی توی دهان ما انداخت؟ از کی فکر کردیم باید کسی شویم یا کاری کنیم. اینهمه آدم در دنیا دارند نباتی زندگی می‌کنند. بیدار می‌شوند و می‌خورند و می‌دوند و می‌خوابند. همین. مگر به کجای دنیا برخورد؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *