کتاب کافه پیانو

کتاب کافه پیانو
فرهاد جعفری

هیچ وقت خدا یک چیز واقعی را، حالا هر چه که میخواهد باشد؛ پشت یک ظاهر دروغین پنهان نکرده ام. یعنی یاد نگرفته ام عکس چیزی باشم که هستم.


یا به  چیزی تظاهر کنم که به بعضی آدم ها منزلت معنوی میدهد. از این منزلتهای معنوی دروغینی که خوب بهشان دقیق شوی؛ تصنعی بودنشان پیداست.
پس بی هیچ تکلفی به شما میگویم و برایم اهمیتی ندارد که تا چه حد ممکن است ازش برداشت نادرستی داشته باشید. اعتراف میکنم که حالم دارد از بیشتر چیزها بهم میخورد و قبل از همه از خودم.

رمان کافه پیانو بیانگر مردی است که دفتر مجله اش را تعطیل کرده و کافه ای برای دل خودش باز کرده است. او درگیر پرونده طلاق و جریان مهریه همسرش است. همسری که هنوز هم به هم علاقه دارند ولی به دلیل برخی مشکلات دیگر نمی توانند با هم زندگی کنند و راوی داستان با دخترش گل گیسو زندگی میکند.

کافه پیانو هر روز درگیر ماجراها و آدمهای تازه اش می باشد، در این میان دختری هم به مرد دل می بازد و سعی در ایجاد علاقه در مرد می کند. اما راوی داستان دوست دارد در عین رفاقت مختصرش با او چهار چوب اخلاقی خودش را حفظ کند.
ماجرای این کتاب روی خط زمانی واحدی پیش نمیرود و ادمهای اطراف راوی، هر کدام در کنار اول شخص قصه سرگذشت خود را دارند.

قصه تا جایی پیش میرود که مخاطب با فضای داستان خو میگیرد و لذت رابطه پدر و دختری و یا با بقیه افراد بر جان خواننده می نشیند، که فرهاد جعفری گره جدیدی به داستان اضافه میکند و….  .

ادبیات روان و حتی صریح نویسنده شیوه ی جدیدی از نگارش رمان است. توصیفش از صحنه ها و فضاهای قصه و حتی برخی واژگان بقول خود نویسنده تا جایی که نظام اخلاقی جامعه اجازه می دهد نو و کاملا عیان است.

کتابی که میتواند خاطر این روزهای شما را اندکی نرم و لطیف کند.

برخی از قسمتهای کتاب را با هم میخوانیم:
وقتی داشتم روی کاپوچینوی دخترکی کف میریختم که رفته بود توی نخ علی که داشت آن گوشه برای خودش نماز می خواند و پاک توی این دنیا نبود، طرف مثل اینکه برد پیت را توی لباس احرام دیده باشه چشم هایش از حدقه بیرون زده بود؛ داشتم به این فکر میکردم که چقدر این ناجور بودنهای ظاهری و این غیر مترقبه بودن ها قشنگ است.
این که یک اسپرسو خور حرفه ای مثل علی را ببینی که گوشه ی یک کافه پر از خرت و پرت های دنیای مدرن، یک جانماز پر نقش و نگار دست دوزی شده بته جقه پهن کرده زمین و دارد نماز سروقتش را میخواند.
یعنی که من میمیرم برای اینکه کسی حالا هر کجا هست عین خودش باشد  وقتی که آن جا نیست.یعنی خودش را پشت ظواهری که دو پول سیاه نمی ارزند مخفی نکند. یا از ترس اینکه دیگران چه قضاوتی درباره اش میکنند، خودش را طوری که نیست جلوه ندهد.

خیلی وقت است رسیده ام به این مطلب که از خیلی جهات؛ این که شکم آدم ها را پر کنی شرف دارد به آن که بخواهی توی مغز پوک شان چیزی را فرو کنی.

به قلم مریم مهرآئین

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *