کتاب عادت میکنیم

کتاب عادت میکنیم

کتاب عادت میکنیم
اثر زویا پیرزاد
زن میتواند زنانگی کند اگر خاطری آسوده داشته باشد. آرزو زنی است مدیر یک بنگاه املاک که بعد از فوت پدرش، مدیریت آنجا را به عهده گرفته و در تلاش برای دادن بدهکاریهای پدرش، گذران زندگی مادر اشرافی اش و ولخرجیهای تک دختر یادگار از زندگی ترک شده اش با پسر خاله ای بی مسئولیت.

در این رمان ما با زنان مختلفی با روحیه های مختلف آشنا می شویم. محور رمان بر اساس شخصیت زنی قوی و توانمند که ظرافیتهایش زیر پوششی مردانه پنهان شده است.
زنی در آستانه چهل و یک سالگی و دارای دختری جوان که دنیای پر رنگ و لعاب آیه دخترش را درک نمی کند.
ماه منیر  مادر آرزو ساختار و نگرش متجددانه ای به دنیای امروز و جوانان دارد. چیزی که در ظاهر مهمانیهای آنچنانی و دورهمی های پرزرق و برق، ارمغانی جز ریخت و پاش و اصراف برای آرزو ندارد. آرزو خسته از قوی بودن ها و دویدن ها  و تنها بودنها در آغوش کارش و دوستیهای یگانه دوستش مامن و پناهی ندارد.

دوستی که خود آسیب دیده از رابطه ای نیمه کاره در آستانه مراسم ازدواجش همه چیز به پایان می رسد. شیرین دختری جسور و قوی که توانایی چرخاندن زندگی خالی و مسکوتش را به خوبی دارد. شاید نویسنده گاهی از زبان دیگر شخصیتهای رمان، اشاره به ضد مرد بودن شیرین دارد اما در عمل چندان هم گریزان نیست. حتی شیرین است که آرزو را به سمت رابطه با سهراب زرجو، مشتری مصر آژانس املاکشان سوق می دهد.

سهراب زرجو  یک مرد ملایم، مهربان، منعطف، مصداق بارز آنچه خوبان همه دارند او یکجا دارد، می باشد. نمونه ای که هر چه آرزو بگوید، هر چه آرزو بخواهد و به معنای واقعی یک همراه امن و مطمئن.

در این رمان هیچ گره خاصی برای شخصیت ها  وجود ندارد، همه چیز روان و جاری است و انعکاس درون و برون آدمها کاملا در همان اوایل داستان مشخص است.
آرزو بین دو شخصیت زنی کاسب در بیرون و مادر و دختری مطیع در خانه خلاصه شده است. تا زمانیکه حضور سهراب زرجو سبب طغیان احساسات سرکوب شده آرزو میشود.

آرزو میخواهد نفس بکشد از ورای تمام نگرانیها و شلوغیها و مسئولیتها، اما همین آدمهای به اصطلاح متجدد زندگی اش مخالف ایجاد حال خوش و پذیرش آدمی جدید در کنار زندگی آرزو به طور رسمی هستند.

نویسنده انتهای رمان را باز میگذارد و انتخاب آرزو را برای زندگی اش به عهده خواننده میگذارد.
آیا آرزو سهراب را انتخاب میکند و آدمهای اطرافش به او و انتخابش عادت میکنند؟ یا آرزو کما فی السابق در نقش گذشته اش باقی می ماند؟

کتاب احتمالا گمشده ام

کتاب احتمالا گمشده ام

احتمالا گمشده ام
اثر سارا سالار

داستان کتاب احتمالا گم شده ام، روایت کننده افکار زنی است که بین زمان حال و گذشته در رفت و آمد است. زنی که مادر است، و همسرش در ماموریت.


این زن اصالتا همدانی است و با گذشته خانوادگی نه چندان آرامبخش. دوستی صمیمی بین او و دختری بنام گندم از دوره دبیرستان شکل گرفته و سالها ادامه داشته. پیوند رفاقتی که هشت سال است گسسته.
زن فردی با باورهای نشات گرفته از مذهب و گندم دختری آزاد و رها که با پدر و مادربزرگش زندگی میکند و مادرش آنها را ترک کرده.
در خیلی از قسمتهای کتاب تناقضات و بحثهای ذهنی بین این دو نفر به چشم میخورد. بحثهایی که مخاطب را به این نقطه میرساند که آیا واقعا گندم وجود خارجی دارد؟ یا من ایده آل و ذهنی راوی است؟
شکیات و تزلزل این زن در کنار شهامت  و جسارت گندم میتواند تناقضات گاه درونی همه ما باشد.
بندی نامریی که عرف و سنت و فرهنگ گاها نخ نمای گذشته دست و پای آزادی فکر و عملکرد ما را بسته است.

او تماما به خود، به هویتش، به مادری اش شک دارد و طبیعی است دیدگاه ناباور عمیق درونی اش نسبت به خود و حتی دیگران او را خسته و ناامید کند.
حضور شاد و سرخوش و شخصیت قوی گندم کعبه آمال سرخوردگی های زن است.
آنجا که در برابر شخصیت روانشناس به بازگویی خاطرات گذشته و حال میپردازد، بیشتر متوجه این فرسودگی باور و ناکامی روح او میشویم.

سارا سالار با بیانی شیوا و روان در اولین اثرش توانست به خوبی این سرگشتگی انسان امروز بین تمدن و تفکر جدید با سنت و خرافه قدیم را به عرصه قلم برساند.او که تواست برنده جایزه بهترین رمان از بنیاد گلشیری شود، بارها و بارها موفق به تجدید چاپ کتابش تا به امروز شده است.

وی جدای از همسر سروش صحت بودن، توانسته در قامت نویسنده ای مسلط به دانش و آگاهی از ادبیات در جایگاه زیبای زنانه اش و انتقال عواطف و احساسات خوش بدرخشد.

این کتاب به تمام کسانیکه بین تناقضات روح در هجمه پر آشوب این روزگار، ایام نه چندان خوشی میگذرانند و به آنها که گاها تمایلات پنهان استقلال شخصیت شان از ورای چهارچوب عرف طغیان میکند توصیه میشود.

گوشه هایی از داستان:

از جا می‌پرم، دستم را به دیوار می‌گیرم و از اتاق‌خواب می‌آیم بیرون. سامیار توی اتاقش نیست. دلم هری می‌ریزد پایین. توی سالن سرک می‌کشم. توی آشپزخانه. توی حمام و توالت. نیست… همان‌جا کنار دیوار توالت می‌نشینم و نفس می‌کشم. یک‌دفعه یادم می‌آید امروز صبح با تاکسی فرستادمش مهدکودک. باورم نمی‌شود یادم رفته باشد. خودم بیدار شده بودم، خودم به‌زور دو سه لقمه‌ای چپانده بودم توی دهانش، خودم لباس‌خوابش را کنده بودم و بلوز و شلوارش را تنش کرده بودم و توی کیفش آب‌پرتقال و  بیسکویت گذاشته بودم و به تاکسی سر کوچه زنگ زده بودم یک راننده‌ی مطمئن بفرستد تا ببردش مهدکودک. نکند دارم آلزایمر می‌گیرم…

فکر می‌کنم چه عجب! بعد از مدت‌ها خودم را از قید و بند این‌که به کسی توضیح بدهم نجات داده‌ام… خنده‌دار است، خودم را از قید و بند این‌که به بتول خانم توضیح بدهم نجات داده‌ام، خودم را نجات داده‌ام، خودم را… صدای در را می‌شنوم که محکم به هم می‌خورد… اگر مجبور نبودم دنبال سامیار بروم، حتما تمام روز همین‌جا دراز می‌کشیدم… گندم می‌گفت برای دراز کشیدن و فکر کردن و فاتحه‌ی یک روز را خواندن باید بهم درجه‌ی دکترا بدهند…

خودم را می‌رسانم به میز آرایشم. پشت چشمم کبودتر از آنی است که بشود راحت قایمش کرد. تند تند آرایش می‌کنم… مانتو و شلوارم را می‌پوشم و روسری‌ام را سرم می‌کنم… تند تند کیف و موبایل و عینک و بطری کوچک آبم را برمی‌دارم و از در می‌زنم بیرون… بالا چند لحظه‌ای جلو پله‌ها می‌ایستم و بعد تمام پله‌ها را می‌دوم پایین، تمام این ده طبقه را… پایین عین گوسفندی که همین الان خرخره اش را بریده باشند به خرخر می افتم. همان جا کنار دیوار مینشینم و نفس می کشم…
یاد گندم می افتم که همیشه از پله های خوابگاه می دوید بالا، یا می دوید پایین. به قول خانم حکیمی هیچ وقت نمی توانست مثل بچه ی آدم از این پله ها بالا و پایین برود. نفسم که جا می آید می روم توی حیاط… بوی مهر همیشه دلم را مالش داده؛ اما امسال فقط دلم را مالش نمی دهد، دلم را از جا می کند. روی برگ های زرد و قرمز و قهوه ای توی باغچه راه می روم و سعی می کنم به صدای خش خش شان گوش کنم… دوباره دلم سیگار می خواهد؛ اما می دانم اگر سیگار داشتم و می کشیدم، حتما همین جا روی همین برگ ها بالا می آوردم.

به قلم مریم مهرآئین

کتاب سنگر و قمقمه های خالی

کتاب سنگر و قمقمه های خالی

سنگر و قمقمه های خالی
اثر بهرام صادقی

کتاب سنگر و قمقمه های خالی،مجموعه داستان های کوتاه است که از نویسنده کتاب ملکوت منتشر شده است.
نویسنده دوران معاصر که برخی معتقدند تحت تاثیر جمالزاده است.
داستانها بیشتر حالت گزارش گونه دارد و دانای کل آن را روایت میکند. داستانها معاصر و واقعی هستند و بیشتر به بیهودگی و اضمحلال فضای شهری اشاره میکند. در برخی از آنها ذوقی طنزگونه به چشم میخورد. بهرام صادقی نویسنده ای پزشک بود که در مطب برادر غلامحسین ساعدی طبابت میکرده است.

اشراف او به طب در بعضی گوشه های قصه به چشم میخورد.
در قصه های بهرام صادقی، زن شخصیت پررنگ و قابل تعمقی نداشته است. بلکه شخصیتی سطحی که چندان به او و روابط بین زن و مرد نپرداخته است.

صادقی در محتوای قصه های کتاب از اسم گذاری بر شخصیتها پرهیز کرده است. آنها بنام خانم متخصص بیماریهای روانی، آقای مدیر، آقای منتقد نام گذاری شده است.
اساس قصه ها بر پایه ساختار و فرم مناسب بنا شده است و و شاید به همین دلیل میتوان بهرام صادقی را نویسنده ای فرمالیست دانست. کسی که از زمانه خودش جلوتر بود و سبک نگارشش چراغ راه نویسندگان بعد از خود.
بعضی اعتقاد دارند که بهرام صادقی نویسنده بزرگی است و بعضی دیگر نه.
بعضی اعتقاد دارند که داستانهای این کتاب تا اواسطش خوب و جالب است و در اوج یکباره رو به افول گذاشته و بعصی دیگر میگویند رد دوره کودتا و رکود سیاسی دوره پهلوی در این قصه ها به چشم میخورد.

برخی میگویند کتاب ملکوت بهرام صادقی شاهکار کاری اوست. اما بعضی بر این باورند که بهرام صادقی را باید جور دیگر از ورای قصه های کوتاه این کتاب شناخت.

کتاب سنگر و قمقمه های خالی را باید خواند، نه به نیت گذران وقت و سرگرم شدن، بلکه به خاطر آشنایی با یک تفکر، با یک سبک نگاه و یک ایدئولوژی.

گوشه هایی از این کتاب را بخوانیم:
آقای خواتیم در یک روز صبح اتفاق افتاد: مالک گردن‌کلفتی است اما حقیقت این است که قطر گردن و طول قدش به همان اندازه معمولی گردن و قد من و شما و میلیون‌ها مردم دیگر است و اگر به طرف‌داری سرمایه‌داران متهم نشوم بسیار هم متناسب و زیباست. ولی به خاطر بی‌نوایان و رنج‌بران هم که شده است باید بگویم که اطاق کارش آن‌چنان مجلل است و املاکش آن‌قدر زیاد و حساب‌هایش در بانک‌های خارجی به همان اندازه بی‌حساب و روی‌هم انباشته است که مخیله ی فقیر و رنج‌دیده‌ی ما در مقام مقایسه به همان نتیجه‌ای می‌رسد که به مجرد آشنایی با او رسیده بود:  نه باورکردنی نیست، به نحو موحشی، ثروت‌مند و خون‌آشام و احمق است… معهذا بی‌انصافی نکنیم آقای خواتیم به جای خون ویسکی می‌آشامد و احمق هم نیست، زیرا ده‌ها جلد کتاب خوانده است و کتاب‌خانه‌های آبرومندی در شهر و ده دارد. طبع شعرش به روانی قنات‌های املاکش و ذوق و درک موسیقی و نقاشیش به گران‌باری و گران‌بهایی همان کلکسیون‌های صفحه‌ها و تابلو‌های گوناگونی‌ است که طی سالیان سال گرد آورده است.

 

– حاجی عبدالستار در داستان وعده‌ی دیدار با جوجو جستو:  حاجی عبدالستار، شاید چر اسمش، آن‌قدرها هم که انتظار می‌رفت حاجی نبود. کراوات می‌بست، هرچند کهنه و کوتاه بود و پیراهن چهارخانه‌ی رنگی می‌پوشید و ریش و پشمی هم که بتوان به آن ریش و پشم گفت، نداشت و عرق‌چین هم به سر نمی‌گذاشت… اما البته نمازش را مرتب می‌خواند (این‌طور می‌گفتند) و روزه نمی‌گرفت (این‌یکی را دکترها گفته بودند) آخر حاجی عبدالستار ترشی معده‌اش زیاد شده بود.

به قلم مریم مهرآئین

کتاب این خیابان سرعت گیر ندارد

کتاب این خیابان سرعت گیر ندارد

این خیابان سرعت گیر ندارد
مریم جهانی

زن خسته است. از زل زدنش به نوشته ی سیگار ممنوع مقابل میفهمم.
یا چند رشته شلخته موهاش. یا یله کردن سرش رو پشتی صندلی. حتما از پشت میز اداره فرار کرده. یا از راهروهای دادگاه، یا از پشت پیشخوان مغازه ای، شاید هم از نشستن پشت فرمان خسته است. من اما خسته نیستم. یعنی هیچ وقت خسته نمیشوم. پای کارم که بیاید وسط، مثل تانک ضدضربه میشوم.


در کلان شهر ما زنی پیدا نمی شود که دنده های دوزاری را مثل من با لذت عوض کند یا دخلش که پر می شود خوشی بزند زیر دلش و ویرش بگیرد آیینه بنز پارک شده ی بغل خیابان را ببوسد و ویق ویق دزدگیرش را در بیاورد. یا سر چراغ و سر ظهر که راهی می شود خانه، شیشه های تاکسی اش را بالا بکشد و ولوم استریو را تا اند سرسام بلند کند تا کوفتگی کت و کولش در برود.

در کلان شهر ما زن ها محتاط رانندگی می کنند و نمی دانند چه کیعی دارد شنیدن ناله ی موتور وقت دنده ی معکوس یا لایی کشیدن بی ترس لابه لای ماشین های مدل بالا.ان ها حتما نمی دانند نگاه وق زده ی شاگرد مکانیک و اوساش وقت بردن ماشین رو چاله ی تعویض روغن چه حس غروری رارد. یا بور شدن راننده ی تاکسی ای که اولش به خیال زن بودن طرف عربده کشان از ماشین پیاده می شود و با دیدن قفل فرمان تو دست زن سعی می کند در راه فرار به سمت ماشینشبدو بدو نکند.
در شهر من زنها یک دنده میشناسند. دنده مُرده؛ مادر همیشه میگوید: دنده مرده نمی دانم چه کوفتیه. اما ئی دنده نیست که مرده، تو مردی.

شهره زنی است اهل کرمانشاه که از کودکی علاقه به شغل رانندگی داشته است. متارکه کرده و از خانواده اش جدا شده و مستقل از آنها زندگی می کند. زنی عصیان کرده در برابر جامعه سنتی و تفکر وابسته به فرهنگ و سنت خانواده اش.

شهره دخترخاله غمگین و تنهایش که تازگی از همسرش جدا شده و دلتنگ دیدار دخترش می باشد را پیش خود آورده و نگران وضعیت روحی او نیز می باشد. زنی نقاش و اندکی  افسرده حال که سابقه خودکشی نیز داشته است.

شهره سبک و سیاق خاص خود را برای زندگی دارد. در برابر زورگویی و قلدر مآبی جامعه مرد سالار می ایستد. بجایش تهدید میکند. در برابر عشق اجباری واکنش نشان می دهد و حاضر نیست در برابر خواسته پسردائیش کرنش کند.
قلبش میلرزد، عاشق میشود و هنگامی که حس میکند قرار است از چهارچوب قوانینش تخطی شود، محکم می ایستد و اجازه فروپاشی باورهایش را نمیدهد.
زنی سخت و محکم که به نیازها و احساسات زنانه اش را پشت قالبی سرد پنهان کرده تا مجال به یاوه گویی اطرافیان ندهد. هر چند گاهی نیش زبان مادرش روحش را خش می اندازد اما شهره قانون بی تفاوتی را خوب می داند.

صحبت از تعارض و تقابل میان زن و مرد بحث امروز و دیروز نیست، از تاریخ قدیم پیشینیان ما  وجود داشته و زن امروز یاد گرفته تاب بیاورد، بایستد، حتی پس از زمین خوردن بلند شود.
تابوها را بشکند، به قوانین من دراوردی جامعه مرد سالار پوزخند بزند و حتی به سخره بگیرد.
زن میدان عمل باشد.

به شخصه تنها واکنش کلامی به تعارضات موجود در جامعه را نمی پسندم. گاهی تنها حرف زدن تمرکز آدمی را از عملکرد منحرف می کند. شهره جزء قشر تحصیلکرده و اهل مطالعه جامعه نیست. شاید به خیلی از حقوق اجتماعی اش آگاه نباشد. اما زنی است مصمم و محکم. در تقابل با حرف یاوه و عملکرد خارج از چهارچوب همسرش می ایستد و حتی وقعی به سخنان مادر و خواهرش نمی نهد. بار زندگی خود را بر دوش میکشد. شیرزن زندگی میکند و در جامعه می چرخد و تجربه میکند.
هرچند پایان داستان اندکی معمولی تر از سطح توقع مخاطب است، اما این داستان را بخوانید، برای فرصت نگاه کردن یک زن مقاوم و سنت شکن در جامعه محدود و بسته شهرش.

به قلم مریم مهرآئین

کتاب سهم من

کتاب سهم من

کتاب سهم من
اثر پرینوش صنیعی
همیشه از کارهای پروانه تعجب میکردم. اصلا به فکر آبروی آقا جونش نبود. توی خیابون بلند حرف میزد و به ویترین مغازه ها نگاه میکرد. گاهی هم می ایستاد و یک چیزایی رو به من نشون میداد. هر چی میگفتم زشته، بیا بریم، محل نمیذاشت. حتی یکبار منو از اون طرف خیابون صدا کرد، اون هم به اسم کوچیک،نزدیک بود از خجالت آب بشم برم توی زمین. خدا رحم کرد که هیچکدوم از داداشام اون اطراف نبودند و گرنه خدا میدونه چی میشد.

معصومه دختر یک خانواده سنتی که تحت تاثیر لایه و غشای خارجی مذهب که بیشتر برداشت شخصی خانواده اش بود و در پوششی از جهل و تعصب، تمام رویا و برنامه های زندگی اش به بن بست رسید.
خانواده اش از قم کوچ کردند و به تهران آمدند، در حالیکه بیشترین تصمیم برادران متعصب و نابخرد او ازدواج معصوم قبل از مهاجرت بود. اما شانس به معصوم رو کرد و در آن مدت هیچ خواستگاری در منزل آنها را نزد. در تهران با خواهش و تمنا از پدرش کسب رضایت کرد و به دبیرستان رفت. شاگردی ساعی و درسخوان که دوستی با پروانه افق جدیدی به روی او گشود.

عشقی نافرجام معصوم و سعید نسبت به هم که باعث ایجاد فصل جدیدی بواسطه مخالفت خانواده و ازدواج اجباری معصوم با فردی دیگر میشود. ازدواجی که تا شب عروسی اش داماد را نمیبیند. شوهر کمونیست که برخلاف تفکر سنتی و خشک خانواده اش به او آزادی عمل بیشتری میدهد.
معصوم درس میخواند و به کتابهای حزبی سازمان حمید ناخنک میزد، با تفکراتی بجز افکار تلقینی خانواده اش آشنا میشود و فتح باب آشنایی و تجزیه و تحلیل دنیای جدید برای او میشود.
با برخی دوستان سازمانی همسرش آشنا میشود، هرچند ابتدای این آشنایی تلخ و گزنده است، وافکارش مورد تمسخر آنها میشود.حمید بیش از اینکه همسر و همراهی برای معصوم باشد، یک مبارز است و تنها وظیفه اش را مبارزه با رژیم پهلوی میداند.
معصوم با به دنیا آمدن پسر اولش حتی تنهاتر از گذشته شده و خود را سرگرم بزرگ کردن کودکش و درس و کتابهایش میکند. حتی تولد پسر دومشان نمیتواند روح ماجراجو و انقلابی حمید را آرام کند.
حمید گرفتار نیروهای ساواک و زندان میشود. معصوم در تلاش برای حفظ روحیه اش و فرزندانش سر کار میرود و برای ادامه درسش وارد دانشگاه میشود. معصوم حمایت خاصی از طرف خانواده اش ندارد و بیشتر گرفتار نابرادری برادرانش می باشد.

گاهی فکر میکنم خدا در خلقت زن چه اکسیری نهاده که واژه صبر، رافت، خلوص و آرامش ردای به اندازه و پوشش کمی برای قامت اوست.

معصوم سالهای نبود حمید را با صبر و تحمل خالصانه ای تاب آورد و هر آنچه بضاعت فکری و علمی اش بود در تربیت فرزندانش به کار بست.

بعد از سالها حمید با روحیه ای خموده و زخمهای جسمی از زندان آزاد شد و مدتی پس از بهبودی حالش مملکت وارد فاز جدید جریانهاس سیاسی و سپس انقلاب شد.

شور و حال انقلاب باعث شکل گیری بعد جدیدی از روابط حمید با برادران معصوم شد و اولین بار طعم رفاقت فامیلی و گرمای این حس دلپذیر بر دنیای سرد و خالی از روابط حسنه با خانواده اش سایه انداخت.

زمان زیادی از ماه عسل انقلاب نگذشته بود که وجود تفکرات مختلف حزبی باعث ایجاد پاکسازی قسمتهای مختلف شد. متاسفانه برادر معصوم سبب دستگیری و در نهایت اعدام حمید شد و معصوم را با دخترش، عضو تازه خانواده و دو پسرش تنها گذاشت.

مشقت زندگی معصوم بعنوان همسر یک کمونیست و بعدها مادر یک مجاهد چندین برابر شد.
زندگی سیاسی فرزنداش و همسر معدومش سبب فراز و فرود بسیاری در روزگار پر فاز و نشیب معصوم شد. فرزندانی که یکی به خارج از کشور پناهنده شد و دیگری  زخمی جبهه های جنگ.
هر کدام ازدواج کردند و دخترش نیز مهیای زندگی مشترک و جدیدش. معصوم در آستانه میانسالی با معشوق ایام جوانی اش دیدار کرد، دیداری که می توانست آغاز فصل جدیدی در زندگی معصوم باشد، اما اینبار هم بخاطر فرزندانش از مسلم ترین حق حیاتش گذشت. عشقی که میتوانست خلاء بعد عمیق عاطفی زندگی اش را تامین کند.

بعنوان یک انسان جدای از بحث جنسیت، این میزان از خود گذشتگی که در نهایت به خودسانسوری شدید زندگی معصومه منتهی میشود را برای زنان جامعه ام، و حتی فراتر برای دنیای هیچ زنی نمی پسندم.
اگر بگوییم سالهای سخت زندگی این بانو مهیا کننده بستر رشد و قدرت او نبوده است، سخت بی انصافی کرده ایم. اما نقطه ضعف معصوم در قبال عشق بی حد و حصر او در مقابل زندگی فرزندانش، آنجا که آنها ازدواج مجدد او را بی آبرویی خود میخوانند، سکوت و کوتاه آمدن مجدد او قابل اغماض و چشم پوشی نیست. آبرو از نظر فرد فرد انسانها متفاوت است و بهای مضاعف به قضاوت دیگران مسیر باریک زندگی را تنگ تر و سخت میکند.

سکوتهای نه چندان بجا، انعطاف نامتعارف و خودسانسوری فاصله خوشحالی و آرامش را در جاهای مختلف از زندگی معصومه زیاد کرد.

شاید اگر این واژه نه چندان بجا و گاه منحوس، از زندگی آدمیان حذف میشد مسیر رضایت از خویش و شادی جای بیشتری در روزگار ما داشت.

سهم من را بخوانید.
سهم همه ما از زندگیمان و آرامش چیزی فراتر از کسب رضایت دیگران است.
مامسئول هستیم اول مسئول خود و تفکرات و خوشبختیمان و حتی در جایگاه والدین هم باشیم، بعد مسئول فرزندانمان.
فرزندان ما نیاز به والدینی سلامت و با انگیزه و شاد دارند.
این حق را ابتدا از خودمان و بعد از آنها سلب نکنیم.

به قلم مریم مهرآئین

کتاب پاییز فصل آخر سال است

پاییز فصل آخر سال است

پاییز فصل آخر سال است
نسیم مرعشی
داستانی کاملا زنانه، سه شخصیت اصلی که هر کدام در دو فصل تابستان و پاییز راوی قصه خصوصی زندگی خود و گره مشترک زندگی یکدیگر هستند.

سه شخصیت منتظر، مردد و ضعیف، مستقل و اندکی مردد راوی لحظات زندگیشان هستند.
لیلا که با تصمیم نه چندان بجا در زندگی مشترکش، در عین عشق آن را ناامیدانه به بن بست هدایت کرد.
شبانه که با شخصیت ضعیف و وابسته توان تصمیم گیری صحیح نوع ارتباط با ارسلان را نمیتواند مشخص کند.
روجای محکم و مستقل که در رابطه با مهاجرتش و تاخیر ویزایش دچار تردید میشود.
این رمان شما را با لحظات مختلف روحی زندگی یک زن و نوع تصمیماتش بنا بر نوع شخصیتش مواجه میکند.
بماند و زیر سایه انتظار بازگشت میثاق روزگار بگذراند و یا پرونده یک تصمیم و غرور اشتباه را برای همیشه ببندد و زندگی تازه ای را شروع کند.

شبانه بپذیرد که مسئول بیماری برادرش و افسردگی مادرش نیست، بپذیرد ارسلان فرد مناسبی برای فرار از تنهایی نیست. شبانه نیاز دارد به بررسی گره های شخصیتی اش و باید اول با خودش و ترسهایش روبرو شود.

و روجا که گاهی نیازی نیست دائما خودش را در برابر خودش قرار دهد و گوشه رینگ بوکس خود را گیر بیندازد و ضربه فنی کند. گاهی نفس کشیدن و صبوری چاشنی طی کردن خیلی از لحظات زندگی باید باشد.
شما در این رمان گاه با لیلای درون حود روبرو میشوید، گاهی نیاز است دست شبانه رابگیرید و از جا بلندش کنید و او را به سمت روبرو شدن با ترسهایش هل دهید.
گاهی برای روجای درونتان دمنوش گل گاوزبانی دم کنید و او را در آغوش بکشید و اجازه دهید بغضش بشکند.
شاید تنها ضعف این رمان لحن یکسان راوی درباره هر سه شخصیت قصه باشد، اما تجربه خواندن این رمان را که بدون نتیجه گیری خاصی به پایان میرسد را به شما توصیه میکنم.

گاهی فقط باید حرکت کرد، بدون انتظار نتیجه مشخص و مورد انتظاری.

گوشه هایی از این رمان را با هم مرور میکنیم:

از آدمیزاد هر چیزی بر می آید. میتواند دریا را خشک کند، کوه را بردارد، یا چه میدانم، درختهای جنگل را گره بزند بهم.  دروغ میگویند، بر نمی آید. آخرش یک مشت بی شرف می آیند گند میزنند به دریاهایی که خشک کرده. آن وقت باید دور بزند برود جنگل، کوه، چه میدانم.
برود هر جا که میتواند، گم شود. برود جایی که یادش برود دریایی بوده و او میخواسته خشکش کند. باید بگردم چیزی پیدا کنم. یک دلخوشی. اگر فقط یک دلخوشی پیدا کنم، با خیال راحت نمی روم.

زندگی آدمها همه اش دست خودشان نیست. تو فقط میتوانی سهم خودت را درست زندگی کنی. بقیه اش دست دیگران است.

فکر این که چرا به این جا رسیدیم. کجا را اشتباه کردیم. کجای خلقت و با کدام فشار شالوده‌مان ترک خورد که بدون این که بدانیم برای چه، با یک باد، طوری آوار شدیم روی خودمان که دیگر نمی‌توانیم از جای‌مان بلند شویم. نمی‌توانیم خودمان را  بتکانیم و دوباره بایستیم و اگر بتوانیم، آنی نیستیم که قبل از آوار بوده‌ایم. اشتباهِ کدام طراح بود که فشارها را درست محاسبه نکرد و سازه‌مان را طوری غیرمقاوم ساخت که هر روز می‌تواند برای شکستن‌مان چیزی داشته باشد؟ فکر زندگی بی‌خنده و بی‌آرزو تکه‌تکه‌ام می‌کند. مثل لکه‌ی زشت زرد ماست، روی پیشخان آشپزخانه.

بالای مژه‌ها خط سیاه می‌کشم. کج می‌شود مثل همیشه. مثل تمامِ خط‌های زندگی‌ام که کشیدم و کج شد و پاک کردم و باز کشیدم و باز کج بود. مثل شب‌های مشق که صد بار با مداد قرمز لای “بابا”های سیاه خط می‌گذاشتم و خراب می‌شد و پاک می‌کردم و باز می‌کشیدم و باز خراب می‌شد و من می‌ماندم و دفتر پاره. به سمیرا التماس می‌کردم که برایم خط بکشد. نمی‌کشید و می‌گفت دیوانه، خوب است همین‌ها؛ و من با چشم‌های خیس، باز پاک می‌کردم و باز می‌نوشتم. دیگر اما زور پاک کردن ندارم. رویش باز خط می‌کشم تا پهن شود و کج‌وکولگی‌اش گم شود در سیاهی مداد.

این موقعیت‌های نفرت‌انگیز زندگی من کِی قرار است تمام شوند؟ تصمیم‌های زجرآور بین بد و بد، بدتر و بدتر. دوراهی‌هایی که انتهای هرکدام‌شان یک شهر سوخته است. راهِ محکوم به شکست باید تنها راه باشد تا زجرش فقط زجر شکست باشد. همیشه باید تنها یک راه باشد که بدون عذاب وجدان تا تهش بروی و در آن از شکنجه‌ی وسوسه‌ی راهی که انتخاب نشده، هر قدمت لرزان‌تر از قدم بعدی نباشد. باید همیشه تنها یک راه باشد. تنها یک راه. کار باید یا خوب باشد یا بد، که بفهمم باید قبولش کنم یا نه.

نمی‌دانم این “چیزی شدن” را چه کسی توی دهان ما انداخت؟ از کی فکر کردیم باید کسی شویم یا کاری کنیم. اینهمه آدم در دنیا دارند نباتی زندگی می‌کنند. بیدار می‌شوند و می‌خورند و می‌دوند و می‌خوابند. همین. مگر به کجای دنیا برخورد؟

کتاب عزاداران بیل

کتاب عزاداران بیل

عزاداران بیل
غلامحسین ساعدی
این کتاب مجموعه ای است از هشت داستان مختلف با شخصیتهای واحد که در طول داستان تکرار میشوند. روایت داستان بر اساس دانای کل می باشد. موضوع قصه ها مربوط به مردم بومی و روستانشین است که فقر و فلاکت و مشکلات گوناگون مثل ترنج قالی همیشه زینت زندگی آنهاست.

مردمی که فکر میکنند کوتاهی در مناسک دین خود انجام دادنند و ناراحتی اهل بیت دامنگیر زندگی آنها شده است. به درستی یا نادرستی این تفکر پاره ای از خرافات و جهل را اضافه کنید. چاشنی وحشت جزء لاینفک داستانهای ساعدی است.
یک جور اضطراب و ترس لابلای کلمات و پاراگرافهای قصه جولان میدهد.
بار تجربه های تلخ و بغرنج مردمان یک روستای دورافتاده. روستایی که انگار سایه ی شومی در زیرش پهن شده و هر از چند گاهی روستاییان رو به نیستی و طرد فرو میبرد. جو داستان ها تاریک و غم زده است.

جمال میرصادقی دیگر نویسنده ایرانی و منتقد ادبی، منبع الهام ساعدی نقاب مرگ سرخ اثر ادگار آلن پو بوده است.

غلامحسین ساعدی روانپزشکی که به گفته خودش، حرفهٔ پزشکی را به نفع نویسندگی رها کند، در مطبش که در خیابان دلگشا در تهران قرار داشت، بیشتر اوقات بدون گرفتن حق ویزیت بیماران را معاینه می‌کرد. تجربه‌های این دوران به شناخت عمیق‌تر او از انسان و پیچ‌وخم‌های روح و روان کمک کرد. وی مطب دلگشا را بعدها چنین توصیف می‌کند:

آنجا یک دنیای عجیب‌وغریبی بود. یکی هم این بود که چون من طبیب بودم و همیشه توی مطب بودم آنجا به یکی از پایگاه‌های عمدهٔ روشنفکران آن روز تبدیل شده بود. آل‌احمد، شاملو، بروبچه‌های نویسنده، به‌آذین، سیروس طاهباز، م. آزاد و دیگران همیشه آنجا بودند.
غلامحسین ساعدی بارها توسط ساواک در دوره پهلوی دستگیر و شکنجه شد، یکسال در زندان اوین حبس گذراند و احمد شاملو دربارهٔ تجربهٔ زندان ساعدی و احوالات او پس از آزادی چنین می‌گوید:

آنچه از او زندان شاه را ترک گفت، جنازهٔ نیم‌جانی بیش نبود. آن مرد، با آن خلاقیت جوشانش، پس از شکنجه‌های جسمی و بیشتر روحیِ زندان اوین، دیگر مطلقاً زندگی نکرد. آهسته‌آهسته در خود تپید و تپید تا مُرد. وقتی درختی را در حال بالندگی اره می‌کنید، با این کار در نیروی بالندگی او دست نبرده‌اید، بلکه خیلی ساده او را کشته‌اید. ساعدی مسائل را درک می‌کرد و می‌کوشید عکس‌العمل نشان بدهد. اما دیگر نمی‌توانست. او را اره کرده بودند.
مهاجرت به پاریس

پس از انقلاب ۱۳۵۷، ساعدی مجبور به ترک ایران شد و در فرانسه اقامت گزید و نمایشنامهٔ اتللو در سرزمین عجایب را در فرانسه نوشت. وی دربارهٔ سبب کوچش چنین گفته:

من به هیچ وجه نمی‌خواستم کشور خودم را ترک کنم ولی رژیم توتالیتر جمهوری اسلامی که همه احزاب و گروه‌های سیاسی و فرهنگی را به شدت سرکوب می‌کرد به دنبال من هم بود.

کمتر کسی است مجموعه آثار ساعدی را مطالعه کند و از آن لذت نبرده باشد.

خلاصه ای از قصه های عزاداران بیل:

قصه‌ی اول: ننه رمضان در حال احتضار است و پسرش بی‌تابی می‌کند. حالا ننه دیگر مرده است، اما نه مادر و نه فرزند، طاقت دوری از هم را ندارد.
قصه‌ی دوم: بیماری عجیبی به ده کناری آمده و رنگ و بوی مرگ همه جا پیچیده است.
قصه‌ی سوم: قحطی و گرسنگی به بیل آمده است. حالا وقت غارت و انتقام از آبادی‌های دور و بر است.
قصه‌ی چهارم: مشدی حسن در غم گاو از دست رفته‌اش تمام هویت و زندگی خود را از دست می‌دهد.
قصه‌ی پنجم: سگی در بیل پیدا شده که آواره و سرگردان است و به سرنوشتی شوم دچار می‌شود.
قصه‌ی ششم: شی مرموزی در اطراف آبادی پیدا شده که نه چشم و گوش دارد و نه دست و پا، اما حس غریبی دارد و صداهایی از آن به گوش می‌رسد.
قصه‌ی هفتم: موسرخه هیبت انسانی خود را از دست می‌دهد و تبدیل به موجودی ترسناک و غریب می‌شود.
قصه‌ی هشتم: در سیدآباد سوروسات عروسی به‌پاست. اسلام باید به سیدآباد برود و ساز بزند، رفتنی عاقبت شومی برایش دارد.

از قصه چهارم فیلم گاو داریوش مهرجویی ساخته شده است.

به قلم مریم مهرآئین

کتاب انگار خودم نیستم

کتاب انگار خودم نیستم

انگار خودم نیستم

یاسمن خلیلی فرد

بقای روابط نیاز به روح دارد، و احیای روح هر رابطه ای نیاز به کلام.
سکوت مرگ روح روابط است. طومار مهر و علاقه در هم میپیچد اگر مهر تلخ سکوت را بر لبانت بزنی.
زندگی سرد میشود و سوء تفاهمات قباپوش روابط.
فاصله جغرافیایی بین لعیا و کامروز ، ازدواج نه چندان بجای کتی و علیرضا بخاطر علاقه جوانیشان با وجود دختر طغیانگر و آسیب دیده علیرضا، داغ فرزند که بر دل نازنین و مسعود جا خوش کرده و سکوت بی رحم دنیای این افراد سایه مرگ روابطشان را روز به روز بزرگتر میکند.

کتاب انگار خودم نیستم
کتاب انگار خودم نیستم

یاسمن خلیلی فرد با یک جهش بزرگ در رمان دومش توانسته روابط بین همسران را در آغاز بحران میانسالی به تصویر بکشد. روابط سرد و یخ زده پشت دریایی از حرفهای نگفته در سایه گذران روزمرگیها. رازهای سر به مهر بین صاحبان رابطه. این قشر روشنفکر و متوسط جامعه به قهقرای زندگیشان نزدیکند.

حال خوش بین آدمها اگر اسیر دلسردی و ناامیدی شود، اگر سیاه پوش رخوت و سکوت انتخاب شده باشد خیلی زود ردای هجرت میپوشد.
آدمها قبل از هرچیز موجودی هستند دارای دلتنگی، نیازمند محبت و توجه و نوازش، محتاج درد و دل و سبک کردن بار دل، عاشق عشق ورزیدن و عشق گرفتن تا در مسیر انسان شدن گام بردارند.

تکرار هر روزه روزمرگی روابط سبب عصیان و خمودگی روحشان میشود.
این طغیان آنها را سوق میدهد به دیگری. سایه زجرآور فرد ثالت مرگ را تضمین میکند.
غرور هم در این میان جولان میدهد در بستر سرد دلتنگی و امان از روزی که او رکاب دار شود و پهلو بدهد به شک و تعلل.

با هم گوشه هایی از این کتاب را میخوانیم:
گذشته از زندگی آدم پاک نمیشود.

آدم همیشه برای ترمیم رابطه درب و داغان دنبال راه حلهای عجیب و غریب است و چون چیزی به ذهنش نمیرسد، جا میزند اما انگار همین که لبهایت از هم باز میشود، همین که حرفها را از قلبت به زبانت هدایت میکنی، همه چیز خود به خود درست میشود.

وقتی برای رفتن، جایی بهتر از جای کنونی پیدا نمیکنی، عاقلانه تر این است که بمانی.

یک تصمیم اشتباه گند میزنه به زندگی چند نسل.

آدمها دو رو دارند و آدمی خوش شانس است که طرفش روی خبیثش را اول نشان میدهد.

به قلم مریم مهرآئین

کتاب سمفونی مردگان

کتاب سمفونی مردگان

سمفونی مردگان
عباس معروفی

سمفونی مردگان اثر عباس معروفی، کتابیست شاهکار و از ماندگارترین کتاب های ادبیات ایران است.
این کتاب در سال ۲۰۰۱، برنده جایزه بنیاد انتشارات ادبی فلسفی سورکامپ شده است. همچنین هفته نامه دی ولت سویس در مورد رمان سمفونی مردگان گفته است:
قبل از هر چیز باید گفت که سمفونی مردگان یک شاهکار است.

در قسمتی از پشت جلد این رمان آمده است:
سمفونی مردگان رمان بسیار ستوده شده عباس معروفی، حکایت شوربختی مردمانی است که مرگی مدام را بر دوش می کشند و در جنون ادامه می یابند، در وصف این رمان بسیار نوشته اند و بسیار خواهند نوشت.
شخصیت اصلی داستان سمفونی مردگان آیدین است. یک پسر روشنفکر، شاعر، بسیار فعال و رادیکال که در یک خانواده به شدت سنتی و پدرسالار زندگی می کند. آیدین خواهر دو قلویی هم دارد بنام آوا که او هم عملکرد متفاوتی با خانواده سنتی اش دارد.

اگرچه تواناست و مشتاق به درس، منتظر خواستگار می‌ماند و وقتی خواستگار مناسب، آبادانی که مرفه و درس‌خوانده‌است و در شرکت نفت کار می‌کند، سر می‌رسد با مخالفت پدر مواجه می‌شود و حتی زمانی که با بی‌میلی و بدون حضور پدر عروسی‌اش را می‌گیرند، بعد از چند سال خود را به علتی نامعلوم در مقابل چشمان فرزندش به آتش می‌کشد. گویی هیچ‌یک از اعضای این خانواده نمی‌تواند سرانجام خوشی داشته باشد.

یوسف فرزند اول که بخاطر سقوطش از ارتفاع، معلول شده و تمام توانایی مغزی و جسمی اش از بین رفته و اورهان پسر کوچکتر از آیدین.
اورهان نور چشمی پدر است، مثل او سنتی و همراه و فعال مانند پدر در کسب و کار و از درون در حال حسادت به آیدین.
در این میان، جابر، پدر آیدین بخاطر تفکر سنتی و همچنین یاوه گویی های افراد عامی از شعر گفتن و کتاب خواندن او هراس داردو او را از همه این کارها و شعر گفتن ها منع می کند و حتی کار را به جایی می رساند که کتاب ها و حتی اتاقش را می سوزاند و عقیده دارد این ها فتنه و اسباب شیطانند.
مادر شیفته پسرش است و نگران او. نگران آیدینی که حتی با این وضعیت باز هم مورد حسادت اورهان است، در نهایت فشار روانی روی آیدین زیاد می شود و…
داستان شعر گفتن آیدین و رفتار جابر با او تنها قسمتی از کتاب سمفونی مردگان است. این کتاب داستان های مختلفی را شامل می شود که از جمله آن ها می توان به موارد زیر اشاره کرد:

برادرکشی
فروپاشی خانواده
عشق
تاثیر مذهب
و…
در قسمت دیگری از پشت جلد کتاب آمده است:
کدام یک از ما آیدینی پیش رو نداشته است، روح هنرمندی که به کسوت سوجی دیوانه اش در آورده ایم، به قتلگاهش برده ایم و با این همه او را جسته ایم و تنها و تنها در ذهن او زنده مانده ایم. کدام یک از ما؟

اگر میخواهید تلفیق سنت و مدرنیته و تاثیر این معجون را بر خانواده های سنتی و با بضاعت مختصر درک، ازدیاد تعصب و خشم نهفته در وجود خیلی از آدمیان و حتی خودمان بفهمیم.
اگر میخواهیم دچار قتل خیلی از آیدینهای کنارمان نشویم، این کتاب رابخوانیم و درد برخواسته از بطن جامعه خود را از قدیم تا به امروز مزه مزه کنیم.

آگاه شدن هزینه دارد و درد، و گاه رنج کشیدن از فهم بالا تاوان این آگاهی است.
تاج افتخار زمانی بر سر بشر است که بخواند و بفهمد و بداند، حتی به قیمت رنج کشیدن.

آیدینی که شب ها کتاب می خواند و آنقدر می خواند که وقتی می گفتند برای چه می خوانی جواب می داد:

برای این که خودم را پیدا کنم.

پیدا کردن خود از هزار توی ندانستن ها و جهل ها لذت عمیقی بر کامتان می نشاند.

باشد که با دانش و استفاده بجا از دانستن و آگاهی کامتان شیرین باشد.

به قلم مریم مهرآئین

کتاب کافه پیانو

کتاب کافه پیانو

کتاب کافه پیانو
فرهاد جعفری

هیچ وقت خدا یک چیز واقعی را، حالا هر چه که میخواهد باشد؛ پشت یک ظاهر دروغین پنهان نکرده ام. یعنی یاد نگرفته ام عکس چیزی باشم که هستم.


یا به  چیزی تظاهر کنم که به بعضی آدم ها منزلت معنوی میدهد. از این منزلتهای معنوی دروغینی که خوب بهشان دقیق شوی؛ تصنعی بودنشان پیداست.
پس بی هیچ تکلفی به شما میگویم و برایم اهمیتی ندارد که تا چه حد ممکن است ازش برداشت نادرستی داشته باشید. اعتراف میکنم که حالم دارد از بیشتر چیزها بهم میخورد و قبل از همه از خودم.

رمان کافه پیانو بیانگر مردی است که دفتر مجله اش را تعطیل کرده و کافه ای برای دل خودش باز کرده است. او درگیر پرونده طلاق و جریان مهریه همسرش است. همسری که هنوز هم به هم علاقه دارند ولی به دلیل برخی مشکلات دیگر نمی توانند با هم زندگی کنند و راوی داستان با دخترش گل گیسو زندگی میکند.

کافه پیانو هر روز درگیر ماجراها و آدمهای تازه اش می باشد، در این میان دختری هم به مرد دل می بازد و سعی در ایجاد علاقه در مرد می کند. اما راوی داستان دوست دارد در عین رفاقت مختصرش با او چهار چوب اخلاقی خودش را حفظ کند.
ماجرای این کتاب روی خط زمانی واحدی پیش نمیرود و ادمهای اطراف راوی، هر کدام در کنار اول شخص قصه سرگذشت خود را دارند.

قصه تا جایی پیش میرود که مخاطب با فضای داستان خو میگیرد و لذت رابطه پدر و دختری و یا با بقیه افراد بر جان خواننده می نشیند، که فرهاد جعفری گره جدیدی به داستان اضافه میکند و….  .

ادبیات روان و حتی صریح نویسنده شیوه ی جدیدی از نگارش رمان است. توصیفش از صحنه ها و فضاهای قصه و حتی برخی واژگان بقول خود نویسنده تا جایی که نظام اخلاقی جامعه اجازه می دهد نو و کاملا عیان است.

کتابی که میتواند خاطر این روزهای شما را اندکی نرم و لطیف کند.

برخی از قسمتهای کتاب را با هم میخوانیم:
وقتی داشتم روی کاپوچینوی دخترکی کف میریختم که رفته بود توی نخ علی که داشت آن گوشه برای خودش نماز می خواند و پاک توی این دنیا نبود، طرف مثل اینکه برد پیت را توی لباس احرام دیده باشه چشم هایش از حدقه بیرون زده بود؛ داشتم به این فکر میکردم که چقدر این ناجور بودنهای ظاهری و این غیر مترقبه بودن ها قشنگ است.
این که یک اسپرسو خور حرفه ای مثل علی را ببینی که گوشه ی یک کافه پر از خرت و پرت های دنیای مدرن، یک جانماز پر نقش و نگار دست دوزی شده بته جقه پهن کرده زمین و دارد نماز سروقتش را میخواند.
یعنی که من میمیرم برای اینکه کسی حالا هر کجا هست عین خودش باشد  وقتی که آن جا نیست.یعنی خودش را پشت ظواهری که دو پول سیاه نمی ارزند مخفی نکند. یا از ترس اینکه دیگران چه قضاوتی درباره اش میکنند، خودش را طوری که نیست جلوه ندهد.

خیلی وقت است رسیده ام به این مطلب که از خیلی جهات؛ این که شکم آدم ها را پر کنی شرف دارد به آن که بخواهی توی مغز پوک شان چیزی را فرو کنی.

به قلم مریم مهرآئین