کتاب پس باد همه چیز را با خود نخواهد برد

کتاب پس باد همه چیز را با خود نخواهد برد

پس باد همه چیز را با خود نخواهد برد
ریچارد براتیگان
پس از جنگ جهانی دوم در آمریکا همه تفنگ به دست داشتند، حتی راوی داستان که یک نوجوان است.
راوی از بعضی روزهای کودکی اش میگوید، از پنجره مشرف به یک قبرستان. از اشتیاقش به دیدن مراسم تشیع جنازه مردگان. در سن نوجوانی شیشه های آب جو نگهبان کارخانه ای را جمع میکرده و میفروخته است.
از زن و مرد ماهیگیر که هر روز به کنار برکه می آمدند و ماهی میگرفتند.


از آن روزی که بین خریدن ساندویچ همبرگر و یک جعبه فشنگ مردد بوده و در انتها فشنگ را انتخاب میکند.
از دیوید دوست پنهانی و هم کلاسی ای محبوب تمام مدرسه میگوید، از روزی که برای شکار طاووس با دیوید به باغ سیب رفته و به خطا دوستش را نشانه میگیرد و شلیک میکند.

کودکی اش در ۱۲ سالگی تمام میشود.

خیلیها معتقدند  این کتاب اشاره ای به بخشهایی از زندگی خود ریچارد دارد.
وی زندگی پریشانی را تجربه کرد. در کودکی تمام شب را بیدار می‌ماند، در جوانی به علت بیماری جنون پارانوئیدی بستری شد، در میان‌سالی طعم فقر را چشید و با انتشار نخستین کتابش شهرت را تجربه کرد. وی سرانجام در سال ۱۹۸۴ با تفنگ شکاری، به زندگی خود پایان داد.

براتیگان در دوره‌ای به فلسفه ذن روی آورد و  یک فیلم ۳۰ دقیقه‌ای از  رمان پس باد همه چیز را با خود نخواهد برد ساخته شده و در فستیوال فیلم نیویورک (سال ۲۰۰۰) و همچنین در فستیوال فیلم لس‌آنجلس به نمایش درآمده است. ریچارد براتیگان در آثارش نقش مرگ را پررنگ جلوه میدهد و به آن میپردازد.

در قسمتی از کتاب میگوید:
آدمهای بزرگ همیشه مزاحم کارهای بچه ها هستند. مهم نیست بچه ها چه کار میکنند. مگر اینکه کاری انجام بدن که دوستش ندارند. وقتی بچه ای کاری انجام دهد که دوستش ندارد ، آن وقت آدم بزرگ اندکی راحتش میگذارد. اما اگر بچه کاری انجام بده که دوستش دارد آن وقت آدم بزرگ… .
این کتاب تمام مدت غمی پنهان و دلشوره ای در خفا به مخاطبش منتقل میکند.
جامعه بعد از جنگ، فقر، رفتن پدر خانواده، تنهایی و کسالت روح و در پایان کودکی ای که در یک روز بارانی تمام میشود.
رخوت این کتاب از فکر و نوع قلم نویسنده جاری میشود، خودکشی مرموز او در واقع نشاندهنده  دنیای مغشوش و نابسمان فکر ریچارد است.

به قلم مریم مهرآئین

کتاب وقتی نیچه گریست

کتاب وقتی نیچه گریست

کتاب وقتی نیچه گریست
اثر دکتر اروین.د.یالوم
رمان وقتی نیچه گریست اثر دکتر اروین د. یالوم استاد موفق روان‌پزشکی دانشگاه استنفورد، گروه درمانگر و روان‌درمانگر اگزیستانسیال(هستی گرایی یا باور به اصالت وجود) است.
اروین یالوم در خلال این رمان سعی کرده است به توصیف ابعاد مختلف درمان‌های رایج برای وسواس فکری که هر دو شخصیت اصلی رمان به نوعی گرفتار آن هستند بپردازد. ولی در نهایت روش روان‌درمانی اگزیستانسیال و رابطه پزشک – بیمار است که کتاب بیش از هر چیز در پی معرفی آن است.


روبه‌رو شدن نیچه با دکتر برویر در کتاب وقتی نیچه گریست که به اصرار لوسالومه، معشوقه سابق نیچه قبول کرده است با نیچه دیدار کند، موضوع اصلی رمان است اما در کتاب موضوعات دیگری هم وجود دارد. دیدارهای دکتر برویر با فروید نیز از دیگر قسمت‌های جذاب رمان است.

اروین یالوم در خاطراتش گفته بود: من فکر کردم بهترین کاری که باید انجام دهم این بود که یک رمان بزرگ بنویسم، اما قبل از آن تصمیم گرفتم تا در زمینه روانشناسی تحصیل کنم.
هیچ‌کس نمی‌تواند مدعی باشد که این رمان معرفی تصویر حقیقی نیچه است. اهمیت این کتاب نه از طریق توصیف شخصیت‌های آن، بلکه کنکاش نویسنده برای شناخت بیشتر نیچه است. کتاب از موضوعاتی که نیچه در زندگی واقعی‌اش با آن‌ها درگیر بود: ترس از پیری، مرگ، یکنواختی زندگی و تنهایی سخن گفته است.

نیچه حساسیت فوق‌العاده‌ای به مساله‌ی قدرت دارد و حاضر نیست در موقعیتی قرار گیرد که ناچار به تفویض قدرتش شود. او در فلسفه به یونانیان پیش از سقراط، خصوصا برداشت آن‌ها از مفهوم تنازع متمایل است. اعتقاد به این که هر فرد تنها از راه منازعه به آن چه موهبت ذاتی اوست، دست خواهد یافت. نیچه به انگیزه‌های کسی که از منازعه باز می‌ماند و ادعای فداکاری دارد، عمیقا بی‌اعتماد است. راهنمای او در این مقوله، شوپنهاور است. او معتقد است چیزی به نام کمک به دیگری وجود ندارد، بلکه هرکس می‌خواهد بر دیگری مسلط شود و بر اقتدار خود بیفزاید.

هر کس ترسهایی دارد از احساساتی که زندگی را مختل می‌کند، شک و تردیدهایی که به موانع در زندگی روزمره آن‌ها پدیدار می‌شود و چنین انسانی در تمام طول زندگی در حال مبارزه با چنین ترس‌هایی است. هر کسی نمی‌تواند با این چالش‌ها مواجه شود و یا حتی آن‌ها را تصدیق کند.
یالوم از طریق دیالوگ بین بروئر وپروفسر افسرده نیچه بر ارزش‌ها و آرمان‌های نیچه این بار با زبان روانشناسی توصیف می‌کند و موضوعات روان‌شناختی خود را در لابه‌لای فلسفه بیان می‌کند.

این کتاب به طرز عمیقی شما را با خودتان روبرو می‌کند و در کنار تفسیرهای فلسفی نیچه که به زبانی ساده موضوعات پیچیده‌اش را بیان می‌کند، رویکردی روانشناسی دارد. خواننده به خوبی می‌تواند در لابه‌لای کتاب خلق و خوی را به درستی کشف کند و بداند در کجای زندگی‌اش قرار دارد. به عبارتی، گفتگوی بین نیچه و بروئر، گفتگوی فرد با خود است.
آیینه ای در برابر خویشتن.

تئودور روزاک، نویسنده کتاب کورسو درباره یالوم و رمان او می‌نویسد: وقتی نیچه گریست پس از جلاد عشق گامی رو به جلو برای اروین یالوم محسوب می‌شود. او افکار ژرف انسانی را در لفافه داستانی بی‌نظیر بیان می‌کند. بیش از این چه می‌توان خواست؟

برخی از جملات نیچه را به اختصار برای شما ذکر میکنیم:

به موقع چگونه غلبه کردن را به شما خواهم آموخت. شما می‌خواهید پرواز کنید، ولی پرواز را نمی‌توان با پرواز آغاز کرد، ابتدا باید چگونه راه رفتن را به شما بیاموزم و نخستین گام در راه رفتن، درک این نکته است، کسی که از خویش تبعیت نکند، دیگری بر او فرمان خواهد راند. سهل‌تر و بسیار سهل‌تر است که از دیگری اطاعت کنی تا خود، راهبر خویش باشی.

چشم انداز مرگ قریب الوقوع، موهبتی عظیم است. از ترس فرا رسیدن مرگ پیش از به پایان رسیدن آنچه باید بنویسم، بی وقفه کار کرده ام.
آیا هر چه پایان، مصیبت بارتر باشد، اثر هنری عظیم تری خلق نخواهد شد؟ چشیدن طعم مرگ، به من وسعت دید و شجاعت بخشیده است. آنچه مهم است شجاعت خود بودن است.
من باید بیماری ام را تقدیس کنم، زیرا تمرینی است برای تن در دادن به رنج وجود. آنچه مرا نکش  قوی ترم میسازد. پس تکرار میکنم که بیماری من موهبت است.

به قلم مریم مهرآئین

کتاب راهنمای مردن با گیاهان دارویی

کتاب راهنمای مردن با گیاهان دارویی

کتاب راهنمای مردن با گیاهان دارویی
عطیه عطارزاده

(در این جهان چیزهایی هست که هیچ وقت نمی شود کامل گفت،چیزهایی که وقتی به کلمه در می آیند از ابعادشان کاسته می شود)

این کتاب روایتگر دختر نابینایی است که در کنار مادرش در کار خشک کردن، ترکیب و آماده سازی گیاهان دارویی برای فروش در بازار است.


او در دنیای تاریک خود توانسته با استفاده از قوای دیگر به درک جذاب اشیا و ابزاری برسد که با آنها کار میکند. زندگی برایش در قالب گیاهان و مادرش خلاصه شده است. در کتاب راهنمای مردن با گیاهان دارویی در جایی از گوته نقل میکند:
اگر میخواهید انسانی آزاد باشید باید هر روز آزادی خود را فتح کنید. باید اول فاتح خود بود، و بعد خانه و بعد بقیه جهان. این یعنی باید به کوچکترین علایم بدن خود و تغییرات در وضع باغچه یا حیاط و یا دیوار کوچه توجه کرد. توجه به جزییات است که مقدمه فهم کلیات را رقم میزند.
دنیای تاریک دختر نابینا با ذکر توصیفات دقیق و جزئی چنان برای مخاطب قابل لمس و رنگی میشود که خواننده میتواند از ورای پلکهای بسته احساسات قهرمان قصه را بطود کامل درک کند.

نویسنده در نقطه ای حرف دلش را اینگونه به مخاطب میگوید:
نمیشود در این جهان چیز پستی را به چیزی با ارزش تبدیل کرد مگر آنکه اول این کار را در جهان درون انجام داد. مادر میگوید آدمها وقتی مینویسند، چیزهای نادیدنی درونشان را هم میزنند و از دلشان چیزی در می آورند که قابل دیدن است.

شخصیت اصلی یک روز  برای مراسم خانوادگی  از خانه بیرون می رود، و جدای از قالب خو گرفته با دنیایی روبرو میشود که چیزهایی درونش تغییر میکند.
خشم فروخورده از ورای ترسهایش آشکار میشود و لایه های پر آشوب ذهنی اش طغیان میکند.
ترکیب عشق و خشونت بعد تازه از شخصیت او را آشکار میکند تا آنجا که….
او اعتقاد دارد: تحمل کردن شبیه برزخ است، شبیه فرو بردن سر در تشت آب و محو شدن ناگهانی صدا. او راجع به تحمل میگوید و در جایی نظر تولستوی را راجع به صبر میگوید که: همه چیز برای کسی که میداند چگونه صبر کند به موقع اتفاق می افتد.
این جا شبهه بین معنای تحمل و صبر برای مخاطب را حل میکند. تفاوت عمیق بین این دو، آدمی را از به خطر افتادن خیلی از مخاطرات احتمالی نجات میدهد.

در این قصه نقطه قوت زیبایی وجود دارد که سبب تمایز این داستان از باقی قصه های موجود شده و آن ذکر خواص گیاهان گوناگون که در راستای نوع منفعت در استفاده روزانه میتواند کاردبرد مطلوبی داشته باشد.

ساختار این داستان در فضای گوتیک پرداخته شده که مخاطب را در پایان حیرت زده میکند.
نویسنده با ظرافت خواننده را با امرغریب ذهن راوی و رابطه اش با امور بیرونی تنها میگذارد.

برای درک تجربه ای متفاوت از دنیای قصه ها، خواندن این کتاب به شدت به شما توصیه میشود. بخصوص که در کافه آموزشگاه نقاشی ارژنگ تجربه همزمان مطالعه کتاب راهنمای مردن با گیاهان دارویی و نوشیدن دمنوش های معجزه آسا را مزه مزه کنید.

به قلم مریم مهرآئین

کتاب قهوه سرد آقای نویسنده

کتاب قهوه سرد آقای نویسنده

کتاب قهوه سرد آقای نویسنده
روزبه معین

می‌خوام یه اعتراف بکنم!

من چند سال پیش دیوانه‌وار عاشق شدم، وقتی که فقط ده سال داشتم، عاشق یه دختر لاغر و قدبلند شدم که عینک ته استکانی می‌زد و پونزده سال از خودم بزرگ‌تر بود. او هر روز به خونه‌ی پیرزن همسایه می‌آمد تا ازش پیانو یاد بگیره.

ازقضا زنگ خونه‌ی پیرزن خراب بود و معشوقه‌ی دوران کودکی من مجبور بود زنگ خونه‌ی ما رو بزنه، منم هر روز با یه دست لباس اتوکشیده می‌رفتم پایین و در رو واسه‌ش باز می‌کردم، اونم می‌گفت: «ممنون عزیزم!» لعنتی چقدر تودل‌رو می‌گفت عزیزم.
رمان داستان یک نویسنده به نام آرمان روزبه و یک دختر روزنامه‌نگار است. کتاب با یک خاطره از دروان کودکی آرمان شروع می‌شود. خاطره‌ای که در ادامه اساس اتفاقات بعدی کتاب است.
ماجرا از این قرار است که آرمان در کودکی عاشق دختری می‌شود که ۱۵ سال از خودش بزرگتر است و برای تمرین پیانو به خانه پیرزن همسایه می‌آید. آرمان عاشق رفت و آمد این دختر برای یادگیری پیانو است. اما پیرزنی که به این دختر پیانو آموزش می‌دهد تنها آهنگ دریاچه قوی چایکوفسکی را میداند و بنابراین آرمان تصمیم می‌گیرد نت های موسیقی آن ها را دست کاری کند تا آموزش پیانو مدت زمان بیشتری طول بکشد.

اگر بخواهم با صراحت نظرم را راجع به اولین رمان آقای روزبه معین، کتاب قهوه سرد آقای نویسنده
بگویم، ایشان تا به امروز با مدد گرفتن از شبکه های اجتماعی موفق به چاپ بالای هفتاد بار شدند.
ژانر این رمان عاشقانه_معمایی است و بسیار باب طبع و سلیقه جوانان میباشد.
نویسنده تلاش کرده است با ایجاد یک سری پاراگرافهای دلنشین و زیبا به جذابیت قصه کمک کند، اما در واقع عدم انسجام رمان میتواند سبب خستگی مخاطب شود.

خصوصا اگر مخاطب سبک و سلیقه قالب، باب طبعش نباشد. خوراک فکری سلیقه عموم جامعه در ایجاد پستهای تک پاراگرافی که میتواند روح و فکر مخاطب را درگیر کند، اما آیا این ایجاد گره سبب صیقل و ایجاد بار علمی و ادبی او هم میشود؟

نویسنده در جایی جمله قشنگی دارد: خطرناک‌تر از آدم‌هایی که هیچ کتابی نخوندن، آدم‌هایی هستن که فقط چندتا کتاب خوندن.
اگر خود را عادت به مطالعه رمانهای قوی و با ساختار محکم و هدفمند داده باشید، میتوانید چهارچوب و خط فکری نویسنده ی با مطالعه و دقیق را تشخیص دهید.
سبک نوشتاری محاوره گونه آقای معین از نگاه مخاطب نوجوان و جوان این روزهای جامعه میتواند قابل ستایش باشد، که البته هدف ما قضاوت و انتقاد از سبک نوشتاری ایشان نیست.
حس ملال اولین حس من بعد از خواندن چندین صفحه از کتاب بود، روایت هم زمانی چند حکایت که البته چندان بجا هم نمی باشد.

شاید اگر این کتاب بصورت نه یک رمانی که سرنخ در آن گم میشود، بلکه بصورت تکست گرافی چاپ میشد جذاب تر و بیشتر قابل تفکر بود. ادامه رمان به فضای تیمارستان و بستری شدن قهرمان قصه و معاشرتش با بیماران می باشد؛ و یک پایان دور از ذهن که آدمی را گیج و خسته میکند.
البته قابل ذکر است که قسمتهای زیبایی هم در کتاب هست که در ادامه به چند نمونه از آن اشاره خواهیم کرد، که کاش بصورت  تک پاراگراف باقی ماند:

هرکسی شاید یه آهنگ داشته باشه که مدت‌ها نتونه اون رو گوش بده. یه آهنگ که گذشته رو واسه ا‌ت تداعی می‌کنه و دلت نمی‌آد اون رو پاک کنی یا بندازیش دور، می‌ذاری اون گوشه کنارها بمونه. گاهی آهنگ‌ها لبریز از خاطره می‌شن و حرمت پیدا می‌کنن. مثل بعضی از آدم‌ها، درسته که شاید دیگه نتونی اون‌ها رو ببینی و باهاشون حرف بزنی، اما از زندگیت پاک نمی‌شن، چون فراموش‌شدنی نیستن، اون‌ها همیشه یه جای امن گوشه‌ی دلت دارن.

فکر می کنم که خدا سه چیز را با ذوق بیشتری آفریده، زن، هنر و عشق، اما در عجب که تو را با چه شور و حالی آفریده، زنِ هنرمندِ عاشق!

موسیقی بی‌شک یکی از مهم‌ترین و تاثیرگذارترین هنرهاست، وقتی موسیقی در روح و جانت می‌نشینه، می‌تونی وارد عرصه‌ی جدیدی از کشف زیبایی‌های دنیای هنر بشی و تازه متوجه می‌شی هرچیزی توی طبیعت آهنگ و موسیقی خاص خودش رو داره، حتی داستان‌ها.

شاید هنوز خیلی ها نمیدانند که دل سرزمین حاصلخیزی است که وقتی می آیند و بذر مهر و علاقه را در آن می کارند، آن مهر به سرعت جان میگیرد، بزرگ میشود، چنان باغی سرسبز که به آن عشق میگویند. اما در رفتن های نابهنگام گویی آتشی  را در آن باغ رها میکنند، باغ شعله میکشد، دل میسوزد و دیگر هیچ گاه مثل آن روزها حاصلخیز و بارور نمیشود.

هدف از انتشار این مطلب قضاوت و رد کتاب قهوه سرد آقای نویسنده نیست، بلکه ارتقای سطح سلیقه و دقت به انتخاب ساختار و چهارچوب خوراک روحمان است.  صد البته سلیقه علاقمندان به این سبک محترم است.

همیشه آن چیزی که صدای بلندی دارد قابل گوش دادن و تعمق نیست.
به امید موفقیت بیشتر و روز افزون برای نویسنده جوانمان.

به قلم مریم مهرآئین

کتاب سه دختر حوا

کتاب سه دختر حوا

کتاب سه دختر حوا
الیف شافاک

نویسنده در کتاب سه دختر حوا رویکردی اجتماعی و فرهنگی دارد. در حالی که او در کتاب قبلی‌اش برخلاف این عمل کرده بود و کتاب ملت عشق را با نگاهی فلسفی و تاریخی نوشته بود.  او در این کتاب از دغدغه‌ها و محدودیت‌های زنان امروزی در کشورهای در حال توسعه به خصوص ترکیه می‌گوید و مشکلات و تفاوت نسل آن‌ها را با خانواد‌هایشان به تصویر می‌کشد. او زنان را در چالش‌های مختلف که در دنیای مدرن گریبان‌گیرشان شده است از جمله عشق و شکست به بازی می‌گیرد و تصویری از زندگی زن امروز را به مخاطب نشان می‌دهد.

(

شافاک بازگو کننده‌ی مشکلات زنان است، زیرا در جامعه هر سیاستی ظالمانه و مستبدانه‌ای اجرا شود اولین گروه آسیب‌پذیر زنان هستند و به شدت زندگی شخصی‌شان تحت تاثیر قرار می‌گیرد.
کتاب سه دختر حوا داستان سه زن با نام‌های پری، مونا و شیرین است که هر یک در شرایط متفاوت از هم زندگی می‌کنند؛ شیرین ایرانی، پری ترک و مونا آمریکایی. سه شخصیت زن از سه کشور مختلف به صورت اتفاقی در دانشگاه آکسفورد کنار هم قرار می‌گیرند و با یکدیگر آشنا می‌شوند.

داستان از زبان پری نگاشته شده است، وقتی او ۳۵ ساله است و در یک مهمانی در استانبول است به یاد خاطره‌ای می‌افتد و به عقب و زمان دانشجویی‌اش برمی‌گردد و خاطراتش را بازگو می‌کند. پری در دانشگاه با استادی به نام پروفسور آزور آشنا می‌شود.
آزور استاد فلسفه‌ی پری است که رابطه‌ی مرید و مرادی بین‌ آن‌ها شکل می‌گیرد، و مسیر فکری پری در این داستان تحت تاثیر شخصیت  آزور قرار می‌گیرد.
البته پری مرتکب اشتباهی بزرگ در رابطه با استادش میشود که….  .
هر یک از این سه زن در این کتاب بازتابی از جامعه‌ی خود هستند و از شک‌ها و تردید‌های خود در اعتقاداتشان می‌گویند. این شک و تردید در شخصیت پری نمایان تر است چون تربیتش تحت تاثیر پدر متجدد و مادر سنتی خود قرار دارد.
در حالیکه شیرین لائیک و مونا مذهبی شخصیت محکم تر و تزلزل ناپذیر تر دارند.

پری سرگردان بین خیر و شر و خسته از تناقض راوی قصه زندگی خیلی از آدمیان کره خاکی است. جایی بین حق و ناحق دنیای مدرن دچار تردید و در انتها خستگی و تزلزل باور میشویم.

الیف شافاک در کتاب سه دختر حوا در جایی میگوید:
نصف سنتی و نصف مدرن. حتی تحمل قیافه ی خوک رو نداره اما به شراب ودکا یا تکیلا قطعا نه نمیگه. ماه رمضون تنبلی میکنه. بعضی روزها روزه میگیره، بعضی روزها نه. از دین دست برنمی داره، چون اگه بعد از مرگ زندگی باشه، از این راه میخواد زندگی بعد از مرگش رو تضمین کنه. اما از آزادی هایش هم نمیتونه دست برداره. یه کمی از این، یه کمی از اون.

شافاک انسان امروز را کم تحمل و عصبانی میبند، او تحمل شنیدن صدای مخالف را ندارد.
سعی میکند عقاید خود را بر دیگران تحمیل کند و در صورت مقاومت فرد مقابل با خشونت جواب او را می دهد.

داستان سه دختر حوا را بخوانید، برای روبرو شدن با درون خود. برای راهکار این رونمایی دردناک، برای به رهایی رسیدن پس از بخشش صاحبان ذی حق.

به قلم مریم مهرآئین

کتاب سیلی واقعیت

کتاب سیلی واقعیت

سیلی واقعیت
دکتر راس هریس
ترجمه دکتر علی صاحبی

آخرین باری که در زندگی توسط واقعیت سیلی خوردید چه زمانی بود؟
آخرین باری که مشت محکم واقعیت چانه شما را آزرده چقدر میگذرد؟
زندگی سیلی واقعیت را به گونه های مختلفی میزند. در قالب مرگ یک عزیز، خیانت، ابتلا به یک بیماری، تصادف و یا…
گاهی اثر یک سیلی به سرعت از حافظه ما پاک میشود و گاهی درس ورای این گزش عمیق تر می باشد. گاهی مدتها اثر آن آدمی را گیج و حیران زده میکند و او را با شکافی روبرو میکند.
از نظر دکتر هریس این مسئله شکاف واقعیت نامیده میشود. او میگوید در یک سو زندگی واقعی ما قرار دارد و طرف دیگر واقعیتی که مورد تمایل ماست.
این شکاف هر چه عمیق تر باشد برانگیختگی احساسات ما مانند حسادت و ترس و ناامیدی و …. دردناکتر است.

دکتر هریس معتقد است بسیاری از ما آمادگی مواجهه با این شکاف را نیاموخته ایم و توان مدیریت این بحران را نداریم.
هر بحرانی در زندگی رسالت رشد آدمی را در پی دارد، اما همیشه این نگرش در ورای پرده انکار و کتمان پوشیده میماند.
ایجاد رابطه ای خوب با خویشتن، برای دستیابی به رضایت مندی درونی بویژه زمانی که از واقعیت سیلی محکمی می خوریم امری حیاتی به شمار می رود.

یکی از اسرار ایجاد رضایت درونی کنار گذاشتن کمال طلبی منفی است. سعی کنید خود را از چنگال به اندازه کافی خوب نبودن در هر حوزه ای از زندگی که به نسبت بیشتری در آن جا ظاهر میشود، بیرون بکشید.

دکتر هریس بر اساس تجربه تلخ خود به این دیدگاه رسید، که چگونه میتوان در شکاف عمیق مسائل و مشکلات باز هم میتوان زندگی کرد و با خود مهربان بود. چتر حمایت را بر سر خود، آنهم کسی که تا آخرین پیچ جاده سرنوشت کنارمان هست افراشته نگه داشت.

دکتر هریس در دریای خوشبختی و موفقیت دچار موج خروشان اوتیسم پسرش میشود.
او پس از مرحله خشم و انکار و افسرگی درمیابد معنای حقیقی زندگی، زیستن کنار رنجها و مزه مزه کردن طعم مطلوب فنجان قهوه و دیدن باران بهاره از پشت پنجره است.

رکتر راس هریس معتقد است رنج تعطیل نمیشود و چنین نیست آسمان زندگی صاف و آفتابی باشد، گاهی وزش نسیم بهاره شگفت زده ات میکند. گاهی طوفان و تگرگ بهار تو را متحیر میکند.
تو در کنار اینها مشغول رسیدگی به بوته های گل کاشته در گلدان ات باش و در معنای شکوفایی این غنچه پس از افسردگی عمر زمستانی اش تامل کن.

کتاب سیلی واقعیت هنر زیستن در لحظه را به شما یاد میدهد.

به قلم مریم مهرآئین

کتاب عبور از دیوارها

عبور از دیوارها
زندگی نامه مارینا آبراموویچ
ترجمه سحر دولتشاهی

مارینا آبراموویچ مادر هنر پرفورمنس در دنیا زاده یوگسلاوی و ساکن نیویورک، در کتاب عبور از دیوارها از زندگی خود میگوید.
از کودکی تا بزرگسالی، از مفهوم ترس در سن ۴ سالگی اش. از خشونت پدر و مادر پارتیزانی اش. از شکست خوردن به کرات در زندگی. از بی توجهی و بداخلاقی مادرش نسبت به او. از تنبیه فیزیکی مادر به خود. حتی از حسودی اش به برادر کوچکترش.
این هنرمند بزرگ و صاحب اثر دو بار به طور جدی در زندگی عاطفی اش شکست میخورد.
زخم برمی دارد. اما ردای عاشقانه حرفه اش که سالها بر تن خود دوخته بود باز هم او را بلند میکند و آرام آرام ترمیمش میکند. در جایی میگوید:
شکست از نظر من بسیار مهم و حیاتی است. من بعد از هر شکست وارد فاز افسردگی و تاریکی می شوم. اما مدت کوتاهی بعد دوباره زنده میشوم و زندگی جدیدی را آغاز میکنم.

ایمان دارد که هرگام هر چند کوچک او را به هدف والایش نزدیکتر میکند.
مارینا یک زن است، یک زن که هم میترسد و زخمی میشود و هم به هدفش ایمان راسخ دارد. از سنگلاخ بودن مسیر هراسی ندارد، او از رکود و ناکافی بودن برای خودش نگران است.
از کوتاه شدن قد ارزوهای معقولش میترسد. پس به خود و به اراده اش ایمان کافی دارد.
در دنیایی که گاه زن بودن بهانه ای برای عدم اراده و مانعی برای در مسیر بودن میشود، اقتدار تازه و دل انگیزی از وجود یک زن نشان میدهد.

مارینا باور دارد که:
برای رسیدن به هدف، باید تا جای ممکن تلاش کرد.
این شعار همیشگی من است. من تمام انرژی ام را میگذارم، حال یا درست از آب درمی آید یا نه.
برای همین است که به انتقاد اهمیت نمی دهم. تنها زمانی به انتقادها اهمیت میدهم که می دانم صد در صد وجودم را در اختیار اثر نگذاشته ام. اما اگر با تمام قوا تلاش کنم_۱۰ درصد هم اضافه تر بگذارم_ دیگر مهم نیست بقیه چه می گویند.

جایی در کتاب پیام بسیار عمیقی برای مارینا و مخاطبینش از زبان شخص سوم به یادگار می ماند:
تو تمام تلاشت را کردی. حال رهایش کن.همه چیز در نهایت همان میشود که باید بشود. گاهی اوقات برای رسیدن به هدفی همه کار میکنی، اما اتفاق نمی افتد. چون کائنات این طور تصمیم گرفته اند و نقشه دیگری برایت دارند.

بارها به معنای واقعی در حین خواندن این کتاب حیرت کردم و حتی در درون منتقد برخی روشها و باورهایش بودم، اما در این دنیا به این باور رسیده ام بادبادک با باد مخالف بالا میرود و در آسمان از رقص منحصر به خود جلوه نمایی میکند.

به همه کسانیکه در پی هویت و معنا بخشی به زندگی خود هستند، این کتاب به شدت توصیه میشود.

به قلم مریم مهرآئین

کتاب دموکراسی یا دموقراضه

کتاب دموکراسی یا دموقراضه

سید مهدی شجاعی

این کتاب در قالب اجتماعی، سیاسی با ادبیات طنز گونه به رشته نگارش در آمد. موضوع این کتاب درباره سرزمینی بنام غربستان است که هیچ اشاره ای به محدوده جغرافیایی آن نشده و بر اساس تخیل راوی بنا شده است. پادشاهی معمولی بنام ممول بر مردمی معمولی تر حکومت میکند که هیچ کار شایان و ویژه ای برای مردمش نکرده است. وی در آخرین روزهای عمرش تصمیم به واگذاری حکومت بر سرزمینش بین ۲۵ پسرش میکند که در قالب حق انتخاب و مراسم انتخابات به ملتش این تاج افتخار را به آنها هدیه میدهد. به این صورت که هر کدام دو سال حکومت کنند و در صورت عدم رضایت ملت نفر بعدی را انتخاب کنند. مردم ساده دل مشعوف از ایجاد حق قانونی برای انتخاب پادشاهشان بین افراد تعیین شده، پسر بزرگتر را انتخاب میکنند. در صورتیکه این واگذاری موروثی قرار نیست مایه دلخوشی و آسایش مردم باشد. برادران یک به یک ملبس به ردای خدمت شدند و در زیر لباس پادشاهی چپاول ثروت مردم یک قرارداد نانوشته بین برادران بود. مردم ناراضی و ناخشنود در آخر به پسر کوچکتر پادشاه رای دادند در حالیکه وی اساسی ترین و ابتدایی ترین حق اداره مملکت را نداشت. او فردی مریض احوال و عقب افتاده بود که مردم از ترس تجربیات ۲۴ دوره انتخابات گذشته به وی پناه بردند. پادشاه که نامش دمو کافیه اما معروف به دمو قراضه بود، به لحاظ روحی سرشار از کمبود و عقده بود و تیم تشکیلاتی اش هم مانند خودش افراد نالایق و بی کفایت بودند.

دوره حکومت جدید بر پایه جهالت و بی تدبیری جدیدی و دردناکی بنیان نهاده شد.
مقررات پادشاه جدید به مرگ گرفتن مردم تا به تب راضی شدن، بود. وی جمله معروفی داشت: مردم عادت میکنند. الحق با استفاده از این قاعده طلایی اش و زجر لحظه به لحظه مردم آنها را دچار انفعال و افسردگی کرد؛ در صورتیکه همیشه در نطقهای جنجالی و پرخروشش خود را مامور نجات مردم معرفی میکرد، و در قامت بچه محل خدا و کم کم جانشین به حق خدا بر روی زمین باید تمام اوامرش اطاعت میشد.
او باعث عزلت و گوشه نشینی دانشمندان و عالمان واقعی شد. شادی وتفریح را ممنوع کرد.
به سربازان و ماموران خود میگفت:

طوری برنامه ریزی کنید که مردم از صبح تا شب بدوند و آخر شب هم نرسند. مردم اگر مایحتاج خود را آسان به دست بیاورند، اگر وقت اضافه داشته باشند، عصیان می کنند، بداخلاقی می کنند و به فکر اعتراض و انقلاب و این حرف ها می افتند.
مردم همه گوسفندند و ما چوپان حواستان باشد! بزرگ ترین اشتباه در حکومت، بها دادن به مردم، یا ارزش قائل شدن برای مردم است. شما مطمئن باشید که اگر برای مردم، ارزشی بیش از گوسفند قائل شوید، نمی توانید بر آنها حکومت کنید. بهای مردم را شما معین می کنید، نه خودشان.

این اصل را هیچ وقت فراموش نکنید، بزرگ ترین دشمن ما علم و دانش است. و تنها راه مبارزه با این دشمن، تحقیر کردن آن است. تا می توانید از افراد بی سواد، تجلیل کنید. آنها را در صدر بنشانید. مناصب مهم و بزرگ را به آنها بسپارید. و به همگان نشان دهید که؛ علم و دانش، جز بدبختی و دردسر و بیکاری و گوشه گیری، خاصیت دیگری ندارد. اما حواستان باشد که چنین اتفاقی یک شبه نمی افتد. تغییر دیدگاه مردمی که یک عمر علم و دانش را اسباب افتخار و عزت می دانسته اند، کار آسانی نیست. در عمل! باید در عمل، کاری کنید که مردم، مطمئن شوند که نتیجه ی آموختن علم و دانش، فقر و خفت و بیکاری است و نتیجه ی بی سوادی، ثروت و عزت و افتخار و قدرت.

مردم در صورتی به شما احترام می گذارند یا از شما فرمان می برند که محتاجتان باشند. این اخلاق و روحیه عموم مردم در همه جای دنیاست. تا وقتی برای شما حرمت و عزت قائل می شوند که گرسنه باشند و نان شان دست شما باشد. حکومت اگر مردم را گرسنه و دست به دهن نگه ندارد، یا پاچه اش را می گیرند یا تحویلش نمی گیرند.

برای هر نقص و کاستی و کمبودتان، معجونی از دلیل و حکمت و فلسفه درست کنید و به مردم بخورانید. مردم، استعداد غریبی دارند برای خر شدن. اگر نان ندارید که شکم مردم را سیر کنید، برایشان در فضیلت گرسنگی، داد سخن دهید. برای مردم دشمن فرضی درست کنید و همه مشکلات را گردن او بیندازید.

دمو قراضه با وقاحت و نابخردی زیاد مملکت را بسوی ویرانی و سقوط بیشتری سوق میدهد تا آنجا که خبر این بی کفایتی به ممالک دیگر میرسد و دشمن به سودای تصاحب و غارت تا پشت مرزهای کشور لشکر کشی میکند. اما اینبار مردم….

کتاب دموکراسی یا دموقراضه روایتی تخیلی از کشوری خیالی نقل میکند، اما حال روز این داستان به دنیای پر آشوب کشورهای امروزی یسیار نزدیک است.
سکوت و جهل و ترس بشر همیشه مانعی برای پیشرفت و آوار شدن کاخ ظلم بر سرش بوده و هست.
آدمی تاوان انتخابهایش را زندگی می کند، و کاش مطالعه و جسارت مثبت و بجا، جوازی برای انتخاب زندگی درست و ایجاد جامعه ای بر پایه دموکراسی و ایمن باشد.

به قلم مریم مهرآئین

کتاب بیگانه

کتاب بیگانه
آلبر کامو

ترجمه لیلی گلستان

(امروز مادرم مُرد. شاید هم دیروز. نمی‌دانم. از آسایشگاه یک تلگراف دریافت کردم: «مادر فوت شد. خاکسپاری فردا. احترام فائقه.» این معنایی ندارد. شاید دیروز بود.)

آغاز ماجرا با این جملات است. تلخ ، سرد، عاری از هر گونه هیجان و احساس. آلبر کامو در این داستان به دنبال چیستی در نیستی است.
موضوع کتاب درباره مردی بنام مورسو که مادرش را دفن میکند.  فردای روز تدفین با معشوقه جدیدش به سینما می رود، تفریح میکند و سفری با دوستانش میرود و پایش به ماجرای یک قتل باز میشود.
بخش دوم به جریان دادگاه مورسو میپردازد. شخصیت بی تفاوت و سرد مورسو باعث تعجب و حتی خشم جامعه اطرافش میشود. مردی که دروغ نمی گوید، به شدت تحت تاثیر منطق و دور از هیجان است. بر حسب قوانین جامعه بازی  نمی کند.
در قسمتی از قصه اش درباره خودش میگوید: هیچ چیزی را در خودم ندید نگرفتم و پنهان نکرده ام. به خودم دروغ نگفته ام و کسی را فریب نداده ام.حال که چند روزی بیشتر به مرگم نمانده است، کاملا آن را می پذیرم و زندگی ام را انتخاب میکنم، زندگی شکننده و یکتایم را.

هانری هل یکی از دوستان کامو میگید:
مورسو یک بیگانه است. بیگانه با این دنیا، بیگانه با کسانیکه دوره اش میکنند. بیگانه با رفتاری که میکند، بیگانه با دنیای شخصی خویش. مردی که بی گذشته و بی آینده تنها در زمان حال شناور است. این کتاب آماتورهای روانشناسی عرفی را گمراه میکند. اشتباه بزرگی است اگر فکر کنیم قصد داشته خودش را بر زمینه ای از اخلاق روانشناسی قرار دهد تا کتابش را توجیه کند.

در این کتاب اضطرابی پنهان وجود دارد که مخاطب آن را با تمام وجودلمس میکند و بارها خود را بجای قهرمان قصه میگذارد و با انفعل او همذات پنداری میکند.

جدای از مسئله قتل و خشونت، شاید این میزان از  خودواقعی بودن مورسو قهرمان و یا من ایده آل درونی هرکس در هنگام مواجه شدن با هیجانات و اتفاقات جهان است، که بر اساس قوانین و هنجارهای اجتماعی خیلی مواقع مجبور به کتمان و سرکوب آن می باشیم.

به قلم مریم مهرآئین

کتاب انسان در جستجوی معنی

کتاب انسان در جستجوی معنی

دکتر ویکتور فرانکل

دکتر فرانکل روانپزشک معروف اتریشی و نظریه پرداز معناشناسی یا لوگوتراپی است.
کسی که در جریان اردوگاههای کار اجباری و اتاقهای گاز و کوره های آدم سوزی، چندین سال سخت و دهشتناک را تجربه و زندگی کرد. ره آورد سالهای پر زجر و رنج ابداع نظریه لوگوتراپی بود که دنیای روانشناسی را بسیار تحت تاثیر قرار داد.

وی معتقد زندگی معنای ژرف و عمیق تری دارد و تنها بر حسب پوسته ظاهری مصیبتها نمیتوان زندگی را قضاوت کرد. دکتر فرانکل در قسمتی از کتابش میگوید:
داستایوفسکی در جایی اشاره به رنج میکند و میگوید: من تنها از یک چیز میترسم و آن اینکه شایستگی رنج هایم را نداشته باشم. پس از آشنایی با اسیرانی که رفتارشان در اردوگاه، رنجها و مرگشان شاهدی بر این واقعیت بود که آخرین آزادی را هرگز نمی توان از دست داد، به یاد گفته داستایوفسکی می افتم. زیرا به چشم دیدم که آنها ارزش رنج هایشان را دارند. نوع پذیرش رنج و تحمل آنها حکایت از یک عظمت درونی بکر داشت. همین آزادی معنوی بود که هیچ کس نمی توانست آن را از ما برباید و همین آزادی معنوی بود که زندگی را پر معنا و با هدف می ساخت.

این نگاه عمیق، حتی با وجود لمس مشقتهای مرگبار و از دست دادن تمام اعضای خانواده اش و تنها بازمانده آن روزهای هولناک زنده ماندن خواهرش، شایسته تحسین و تعمق است.
بی شک او تنها کسی است که میتواند شرایط دشوار زندگی آدمی را از عمق وجود درک کند و آنها را متوجه نکته عمیقی که در خلقت آدمی نهفته است بکند. معنا و مقصد زندگی هر فردی بر اساس نگاه، باور و سطح ارزشگذاری اوست. نمیتوان باور معنای واحدی را به همه القا کرد. اما داشتن انگیزه جزء لاینفک زندگی است. این اصل مانعی برای رد شدن آدمی از کنار دره افسردگی و بی معنایی است.

فرانکل معتقد بود:
آنچه انسانها را از پای در مآورد، رنج و سرنوشت نامطلوبشان نیست، بلکه بی معنا شدن زندگی است که مصیبت بار است. و معنا تنها در لذت و شادمانی و خوشی نیست، بلکه در رنج و مرگ هم میتوان معنایی یافت.

این نگاه ارزشمند تنها یک نتیجه در پی دارد، اگر هر کس هدف و مقصود زندگی اش را از دست بدهد و بهانه ای او را به حیاتش گره نزند، ادامه زندگی اش دچار خسران و زیان شده است.

معنای زندگی خود را بیابید پیش از آنکه فصل زندگی شما در صفحه زمستان متوقف شود.

کتاب انسان در جستجوی معنی را می توانید از دیجی کالا تهیه کنید.

به قلم مریم مهرآئین